X
تبلیغات
رایتل

تورزیارتی نور (ثبت نام تورهای کربلا حج عمره وتمتع و مشهد مقدس (تحت نظارت سازمان حج وزیارت(لباس احرام حج ساک ....موجود است

ویژه نامه رحلت شهادت گونه و غریبانه کریمه اهل بیت (ع) حضرت معصومه (س)







وفات شهادت گونه خورشید نجابت و عفاف


اخت الرضا٬کریمه اهل بیت٬بی بی دو عالم

حضـرت فـاطمـه معصـومه ســلام الله علیهـا

برعزاداران وسوگوارن حضرتش تسلیت باد




اشک های «قم»، به خیابان های اندوه می ریزد.
همراه با متونِ فقاهت، پسکوچه های ماتم، نوحه می خوانند.
بانویی از جنس بهار، کوچ می کند و پرستوها را در غربتی پیوسته می گذارد.
تسلیت یابن الحسن





به حریم حرمت می آیم، آشفته و شوریده سر،
خسته و تنها، غرق در غربتی دیرینه که هر غروب،
با یاد تو در سینه ام رخنه می کند وتنها ضریح مقدس
توست که نگاه مضطرب و نابسامان مرا آرام می کند.

به حریم حرمت می آیم تا بغض مانده در گلو را مجال شکستن
دهم و اشک را فرصتی ،تا وجودم را صاف و زلال سازد.

به سوی حریم مقدس حرمت می آیم،خسته از تمام نامردی ها
و نامردمی ها، از تمام روزمرّگی های خود،غرق در گناه.

خسته می آیم و محتاج تا با تمام تشنگی و نیاز، مانندکبوتران
حرمت، مسافرانی که از دوردست ها به امیدت می آیند

و پیشانی بر ضریح مقدست می سایند تا هم نغمه با فرشتگان،
زمزمه کنم: «عمّه سادات سلام علیک»

چه قدر ستودنی است قم،آن زمان که نگاه تو بر سرش سایه افکنده
و چه قدر آبی است آسمانش، آن زمان که مناره های بارگاهت
چون دستان سبز دعا نوازشش می دهند.

چه منّتی که تو به سوی شهر ما بیایی و چه سعادتی که ساکن دیار ما گردی!
اگر نبود آمدنت و اقامت سبزت،شهری نبود که از آن ما باشد.

به سویت می آیم تا در دریای عشق غوطه ور شوم و دلم
را به امید نگاه بلند و آسمانی ات، همرنگ دریا سازم.

اکرم السادات هاشمی پور


مرغ دلم راهی قم میشود
در حرم امن تو گم میشود
***
عمه سادات سلام علیک
روح عبادات سلام علیک

***
کوثر نوری به کویر قمی
آب حیات دل این مردمی
***
عمه سادات بگو کیستی؟
فاطمه یا زینب ثانیستی؟
***
از سفر کرب و بلا آمدی؟
یا که به دنبال رضا آمدی؟
***
من چه کنم شعله داغ تو را
درد و غم شاهچراغ تو را
***
کاش شبی مست حضورم کنی
باخبر از وقت ظهورم کنی



اشک های «قم»، به خیابان های اندوه می ریزد.
همراه با متونِ فقاهت، پسکوچه های ماتم، نوحه می خوانند.

بانویی از جنس بهار، کوچ می کند و پرستوها را در غربتی پیوسته می گذارد.
روحِ آینه، چهره غم آلودی به خود می گیرد.

آسمان، راهِ «بیت النور» تا «حرم مطهر» را آه می کشد.
استقامت، دست به زانو می رود. غم های «مسجد اعظم»
متصل به ابدیت می شوند.

نگاهِ مرمرینِ مسجد «بالا سر»، اشک می تاباند و مفاتیح.
سجایای آب، داغدار شده اند.

آسمانِ سوگ، اقتدا کرده است به مه پاره ای از
سلاله پاکِ محبّت، بانوی نیایش های پر تپش.
از زیاتنامه گل، درد می چکد.

در محیطی از نور، به شست وشوی روح آمده ام؛ کنار درگاهِ تهذیب.
دستِ احساس به «آستانه» شکفتن می رسد.

اینجا حجمِ سردِ شب، مطرود است و دل
در محوطه درخشان شکوه، قدم می زند.

چشم ها را از کنار حوضِ روشنایی گذر می دهم.
غزل، کفش های بی قراری را از پا درمی آوَرَد.

لحظه های ناآرام زندگی، روبه روی ضریح که
می رسند، سلامِ احترام می دهند.

در حَرَم، فرصت های دعا، نور را به تاریک خانه هایِ قلب می فرستند.
قنوت می گیرم و شکوفه های احتیاج، در دستان من است.

کرامت، چشمانِ دقایق را پُر می کند
و بانوی روز، پرتو افشانی می کند.

محمدکاظم بدرالدین



صدای ضجّه آسمان


پشت پلک هایم باران گرفته است.
با تمام استخوان هایم یخ بسته ام.

دردی این چنین جانکاه، دهانی باقی نیست تا فریاد بزنم،
صدای سنج عزاداران، روحم را می خراشد،

غمی عظیم در تنم ریشه دوانده است
در هنگامه تلخِ وداع با بانوی آسمان ها.

دستمانم را بلند می کنم؛
تا کبوتران بر شاخه های خشک دستانم بنشیند.

حرم، روبرویم گسترده تر می شود، قد می کشد تا
آسمان، اندوهی عمیق در ارکان خاک می پیچد،
نبودنت را با کدام حنجره داغدار به مویه بنشینم؟

بانوی نور و نافله! بی تو از رنج روزها و شوریدگی
شب ها می ترسم. وقتی نگاهت را از این خاک
بگیری، تمام جهان بر شانه هایم فرو ریخته اند.

بی تو خورشید فردا نیز بر این همه تاریکی
و غم، راهی نخواهد داشت.

صدای ضجّه آسمان ها را می شنوم، کرانه بی دریغت
پیدا نیست، آسمانم سخت بارانی ست.

سر در گریبان تمام اندوه جهان، در چشم هایم قطره قطره
باران می شود، بوی غروب، تمام این فرودست را فراگرفته است.

تو نیستی، اما چراغ یادت روشن است. تو نیستی، امّا گلدسته های
حرمت بوی بهار می دهند و چون ستون های استوار،
خاک را به افلاک پیوند داده اند.

تو نیستی وغمی سنگین بر شانه های خاک حس می شود،
تمام وجودم نوحه می خوانند، تمام سلول هایم فریاد می زنند.

بر در و دیوار می کوبم، بر سینه می زنم، در خویش فرو می ریزم،
غمی این چنین طاقت فرسا در نبودنت، مرا چون آخرین رمق نور
که بی تاب از شانه های بلند کوه فرو می ریزد،

روزی هزار بار در خویش از هم فرو می پاشد، پشت پلک هایم
باران گرفته است، سرد است؛ با تمام استخوان هایم یخ بسته ام.

تو را به خاطر کدامین غربت بگریم بانو؛
به خاطر غربت کاظمین، یا توس، مدینه یا بقیع؟

چه جانکاه است ایستادن، رو به آستانه کرامتت و تورا
با نام والای حضرت فاطمه علیهاالسلام ـ سلام دادن!



بانو!
امشب سوگ تو را بهانه قرار داده ایم تا
برغریبانه های تمام اهل بیت مویه کنیم!

تو را با خاطری به مرثیه نشسته ایم که گویی پشت
دیوار بقیع، شاهد سوختن خویشیم!

بانوی نازنین، ای کرامت اهل یقین و ای فرزند باب الحوائج!
با التجا به آستانه تو می توان تمام دردهای مأیوس را التیام بخشید.

می توان با شکوه نامت، تمام خستگی های غم را به آرامش آرزو سپرد.
بی یادت مباد، لحظه ای از عبادتم!

آه، ای ستاره غروب کرده در خاک پاک قم!
اینک ماییم و آرزوی اجابت از آستانه زهرایی ات علیهاالسلام !

ماییم و این شب دیجور، که با غربت تو قرین شده است!
ماییم و عروج اشک هایی که در عمق آسمان گم می شوند؛

اشک هایی که روزی گواهی خواهند داد وفاداری مان به اهل بیت
عشق را.امشب سوگ تو را بهانه غربتمان کرده ایم؛

تا اشک ها مان، مرثیه سرای داغ هایی باشد که فرزندان
نبوت را به سوگ نشانده است.

تا زمزمه هامان، بغض شکفته در گلوی فرشتگان را همراهی کنند.
تا اندوهمان، کبوتران سر فرو برده در غم را به هم نوایی بخوانند.

امشب، پایتخت علوم علوی علیه السلام را ازدحام پرچم های
سیاه فرا گرفته است و انبوه زائران خاکی و افلاکی، غرق در
بلور اشک ها، رو به ایوان آیینه، سلام می کنند.

امشب، قم، مرثیه سرای کربلایی ترین مرثیه های محتشم است.
امشب، قم، تمام سوگ نامه هایش را به بقیع تقدیم می کند.

امشب، قم، همایش ارادت آستان کبریایی «فاطمه»
علیهاالسلام را برگزار می کند.

امشب، قم، میهمان اشک های متبرک حجت خدا در زمین(عج) است.
و آسمان غَرق در صداقت ارادتمندان، به سعادت مردمی
می اندیشد که با التجا به آستان کبریایی اهل بیت(عج)،
سرافرازترین ساکنان زمینند.

حمیده رضایی



روزهایت خود خوری می کنند و لحظه هایت بی تابی.
و تو آرام آرام نفس هایت را در فضای بیت النور رهامی سازی.

چه روزها که غربت، خزان زردش را
به گونه های بهاری ات ریخت.

سرخی چهره ات در پرتو شمع های فرو خورده
رو به زردی می رود و شعله های نگاهت
اندکی تا خاموشی فاصله دارند.

نفست بوی یاس گرفته است.
یک چشم به مشهد کاظمین دوخته ای
چشم دیگر به مشرق خراسان.

بهاری شدی در آغوش پاییز.
غربت، ریشه های امیدت را جویده بود.

دیگر نفس هایت بوی یاس گرفته اند.
سوارانی از سمت نور می آیند
هیچ کس نمی داند آنها کیستند.

چون برگ گلی بر نسیم دست هایشان
سوار می شوی؛ تو را به خاک می سپرند.

طیبه تقی زاده



به صورت متواتر با اسناد مورد اعتماد از یکی از خدّام حرم مطهّر به نام مرحوم سیّد محمّد رضوی نقل شده که گفته : شبی در عالم رویا حضرت معصومه _سلام الله علیها _ را خواب دیدم ، فرمود : " بلند شود چراغ گلدسته ها را روشن کن " .

به ساعت نگاه کردم دیدم چهار ساعت به اذان صبح باقی است ، دوباره خوابیدم ، باز همان رویا تکرار شد . بار سوّم بی بی بر من نهیب زد و فرمود : " مگر به تو نگفتم که بلند شود و چراغهای گلدسته ها را روشن کن " .
از جای برخاستم و چراغهای گلدسته ها را روشن کردم . برف سنگینی آمده بود ، همه جا سفید پوش بود و هوا بسیار سرد بود .

فردا هوا آفتابی بود ، در صحن مطهّر ایستاده بودم ، دیدم گروهی از زائران با یکدیگر صحبت می کنند و می گویند : ما چقدر باید از این بی بی تشکّر کنیم ، اگر چند دقیقه چراغهای گلدسته ها دیرتر روشن می شد ما از سرما تلف شده بودیم .

معلوم شد که اینها در اثر بارش سنگین برف راه را گم کرده بودند و بدون وسیله در وسط بیابان مانده بودند ، وقتی چراغها به فرمان بی بی روشن می شود ، سمت شهر معلوم می شود و خود را به شهر می رسانند و از شرّ سرمای سوزان رهایی می یابند .






امروز کبوتران حرم غمگین اند .

آسمان دلش گرفته است .

امروز گلدسته ها سیاه پوشند.

امروز در خیابان ها،

دسته های عزاداری به راه می افتد.

امروز شهر قم سوگوار است.

سوگوار بانوی مهربانی که آمده بود

تا به زیارت امام رضا علیه السلام برود.

بانوی مهربانی که دلش می خواست به طوس برود.

امروز روز وفات بانوی مهربان حرم است.

امروز کوچه های قم غمگین اند.

حرم حضرت معصومه علیهاالسلام

امروز حال و هوای غم گرفته ای دارد.

فرشته ها امروز در صحن فرود می آیند

تا عزاداری کنند

فرشته ها امروز در کنار مردم شهر قم نوحه می خوانند

امروز روز غم است



یکی از خدّام به نام علی عبدی روزی مشاهده می کند که خانمی در کنار قبری نشسته و مواظب حجاب خود نیست ، جلو می رود و می گوید : خواهر حجابت را رعایت کن ، اینجا حرم حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ است و حرمت دارد .

زن اخم کرده ، به نزد شوهرش رفت . شوهرش سرهنگ تمام بود ، پس از سعایت زن ، جناب سرهنگ با غرور نظامی به سوی آقای عبدی آمد و گفت : چیه ، چکار کردی ؟

وی در پاسخ گفت : هیچی ، به خانم گفتم سر و صورتش را بپوشاند .
سرهنگ گفت : به تو چه ، مگر تو فضولی ؟!
آنگاه دست سرهنگ بالا رفت و سیلی محکمی بر صورت خادم حضرت نواخته شد و سرهنگ به طرف زنش بازگشت و زنش دوباره به طرف آن قبر رفت .
اشک در چشمان آقای عبدی حلقه زد ، بدون اینکه با کسی حرف بزند به سوی ضریح بی بی رفت و خطاب به کریمه اهلبیت گفت :

بی بی ! من به احترام شما امر به معروف کردم و سیلی خوردم . آنگاه بغض گلویش را گرفت و با صدای بلند شروع به گریه کرد .
در همان حال صدای داد و هوار زن به هوا رفت ، معلوم شد که عقرب پایش را گزیده است .

سرهنگ عقرب را زیر چکمه هایش له کرد ، ولی زن به خود می پیچید و فریاد می کشید و سرهنگ سراسیمه به این سو و آن سو می رفت و از مردم کمک می طلبید .

خادم سیلی خورده با یکی از خدّام بیرون دویدند و درشکه ای را تهیّه کردند و به داخل صحن آوردند و زن را در قالیچه ای پیچیده ، سوار درشکه کردند و به بیمارستان فاطمی بردند .

سرهنگ گریه کنان به دنبال درشکه می دوید .
دکترها پس از دیدن پای سیاه شده زن گفتند : اگر سم به بقیّه قسمتهای بدن سرایت کرده باشد مرگش حتمی است .

پزشکان مشغول معالجه شدند و پای زن را با تیغ بردند تا زهر بیرون بیاید و سرهنگ نیز با خادم سیلی خورده به سوی حرم بازگشت .
سرهنگ کنار ضریح رفت و در حال گریه می گفت : بی بی معذرت می خواهم ، نفهمیدم ، غلط کردم ، زنم مرا تحریک کرد .

زن آن شب را در بیمارستان سپری کرد ، صبح با پای باند پیچ شده به حرم آمد ، از حضرت معصومه پوزش طلبید و سراغ آقای عبدی را گرفت و به او گفت : مرا ببخش ، من نفهمیدم .

سرهنگ آدرس خادم را گرفت و به سوی تهران بازگشت ، تا 15 سال هرماه 15 تومان به آن خادم می فرستاد و بعد از 15 سال درگذشت .

(ماهنامه کوثر : شماره 17 ص 75 .)



در سرد سیر شهر دل، روح بهاری
در شوره زار سینه ی من چشمه ساری

میخواهی امشب بر کویر دیده گانم
با روضه هایت باغی از شبنم بکاری

سهم تو از ارث پدر، خونجگر بود
از کودکی در ماتم او سوگواری

منزل به منزل در پی دلدار رفتی
در دشت های عاشقی محمل سواری

داغ عزیزانت بلای جانتان شد
تو زخمی تیغ جفای روزگاری

تا مقصدت مشهد، دگر راهی نمانده
ای کاش می شد اندکی طاقت بیاری

می سوختی از آتش تب، بین بستر
دلخسته راضی به رضای کردگاری

باید بیاید دلبرت، باید بیاید
در آخرین ساعات هم امید واری

چشمان اشک آلوده ات را تا دم مرگ
یک لحظه هم از درب حجره بر نداری

نام رضا از روی لب هایت نیفتد
با اینکه رو به قبله و در احتضاری

تو یادگار دلبرت را مثل زینب
با گریه روی سینه ی خود می فشاری

دیگر مخور غم، چون سرت را ای کریمه
بر دامن زهرای اطهر می گذاری

وحید قاسمی



کبوتر بی تاب نگاهم تا گنبد طلای تو پر می کشد...

هر بار که دلش می گیرد، بهانه حرم می کند؛
بهانه تو را، مهربانیت را و نگاه لطف و عنایت تو را.

امروز، تمام کبوتران غمگینند؛
آسمان حرمت گرفته است، حرمت، بوی غریبی می دهد!

آه، بانوی نجیب! بانوی صبر!
دل شیعه چگونه با این داغ بزرگ بسازد،
حال آنکه در شعله های فراق می سوزد.

خاک، هرگز لایق حضور آسمانی ات نبود و نیست.
خاک برای درک آن وسعت بی نهایت کوچک است.

فاطمه جان!
هنوز «بیت النّور» از صدای دلنشین تو سرشار است.
هنوز عطر مناجات تو در تار و پود شهر می وزد.
و هنوز قم، به میزبانی تو می نازد و می بالد.

دیده فرو مبند، ای ادامه سوره صبر!
هرچند در دوری برادر، چون شمع می سوزی هر
چند کرب و بلای فراق برادر سخت است،

اما هنوز عطش روحانیِ شیعه شعله ور است،
هنوز عرفان، طفل نوپای دستان شماست،
هنوز باید دست فقه را بگیرید، اخلاق را بنوازید،
فضیلت را فضایل بیاموزید. قرآن را محافظ باشید و عترت را نگهبان.

دیده فرو مبند، ای سنگ صبور لحظه های دلتنگیِ شیعه!
وقتی که آمدی، برکت آوردی و نور.

آمدی؛ با یک جهان رحمت و مهربانی.
هفده روز میهمان ما بودی
هفده روز نور باریدی و روشنایی بخشیدی!

و اینک!...
تا بی شمار روزها، تا بی شمار ماه ها و تا بی شمار
سال ها ما میهمان سفره کرامت بی حدّ توایم.
ای شفیعه روز جزا! شفاعتمان کن.



با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شود اما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو

گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو

باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو... گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خورد و زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان بانو
برقعی



چه شده است که کبوتران اینچنین بیقراری می کنند
و آسمان شهر را با صدای ضحه خود به باران اشک می نشانند

آه! کبوتران خبر از کوچ دوباره ای تو میدهند
و این بار نه از دیاری به دیاری به جستجوی برادر

که از قفس تنگ دنیا به کهکشان عشق ، به ملکوت خدا ,
و این بار نه کوی به کوی به جستجوی برادر

که به صحن و سرای امن برادر
در جوار قرب الی الله

تو به معشوق رسیدی و قم به ماتم ,
خورشید درخشنده قم بودی بانو ,
چه زود افول کردی

چه زود شیفتگان خسته دل را
در برهوت بهت رفتنت به سوگ نشاندی

هنوزم که هنوز است جای قدم های روحانیت
در شهر قم بیادگار مانده

و هنوز هم کوچه های این شهر
عطر حضورت را مشتاقانه تنفس می کنند

هنوزهم قم سپاس بزرگواری تو را دارد
که هرچند روحت را به پروازی عاشقانه سپردی

اما تن خسته ات را به مردمانی سپردی
که خاک پای تو را توتیای چشم خود کرده اند

و هنوز هم پروانه وار
دور شمع مزارت می گردند و ترا می جویند

و برای آلام دردهایشان
گره بر ضریح همیشه سبزت می بندند،

تو رفتی اما قم از وجود تو هرگز تهی نشد ,
قم همچنان پر است از نجوای عاشقانه زائرانی که
شمیم یاد ت را در لحظه لحظه های این شهر تکرار می کنند

کوچ غریبانه فاطمه ی معصومه سلام الله علیها تسلیت باد

" هدیه فاطمی"



همسایه سایه ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی
تنها دلیل اینکه من اینجایی ام توئی

هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا
بی اختیار سمت حرم میکشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو
احساس وصل میکند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست میدهد
در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

با زمزم نگاه دمادم هزار شمع
روشن کننند هاجر و مریم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر
از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست
خونین تر است ماه محرم کنار تو

مادر کنار صحن شما تربیت شدیم
داریم افتخار که همشهری ات شدیم

ما با تو در پناه تو آرام می شویم
وقتی که با ملائکه همگام می شویم

بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات
مردان شهر نوکرو زنها کنیز هات

زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست
تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست

باران میان مرمر آیینه دیدنیست
این صحنه در برابر ایینه دیدنیست

مرغ خیال سمت حریمت پریده است
یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم
جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است
چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف های خود اصرار میکنم
در مثنوی و در غزل اقرار میکنم

ما در کنار دختر موسی نشسته ایم
عمریست محو او به تماشا نشسته ایم

اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست
ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم

قم سالهاست با نفسش زنده مانده است
باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم

بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا
ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم

مربع

از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان
از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان

من هم دلیل حسرت افلاک می شوم
روزی که زیر پای شما خاک می شوم...

سید حمید رضا برقعی



صحن و سرایش حرم مرتضاست
مسجد بالای سرش کربلاست

آینه هایش همه الماسی است
رنگ و لعاب حرم عباسی است



یا رب چه قشنگ است و چه زیبا حرم قم
چون جنت اعلا، حرم محترم قم
بانوی جنان، اخت رضا، دختر موسی
دردانه زهرا و ملائک خدم قم
این مژده بس او را که بهشت است جزایش
هر کس که زیارت کندش در حرم قم




عاصی و محتاجِ ترّحم شدم


راهیِ بیتالکرمِ قم شدم
 
رد شدم از وحشتِ دشتِ کویر
رد شدم از تشنگیِ گرمسیر
 
کیست که اینگونه جلا میدهد
بوی غریبیِ رضا میدهد
 
پارهای از بارگهِ شاه طوس!
فاطمه ای خواهر «شمسالشّموس»!
 
عمّهی مظلومهی «صاحب زمان»!
روشنیِ نیمهشبِ جمکران!
 
از سفر سختِ کویر آمدم
شاعر و رنجور و فقیر آمدم
 
اذنِ زیارت بده بانو! به من
رو به تو کردم، بنما رو به من
 
اذنِ نمازم بده، بانویِ آب!
روضهی معصومیت آفتاب!
 
«شیعه» به نام تو مباهات کرد
«نور» در این خانه مناجات کرد
 
بس که در این خانه خدا منجلی است
هر کسی آمد به لبش «یا علی» است
 
بُقعهای از کوی بنیهاشم است
مدرسهی عالمه و عالِم است
 
دل تپش از بزم محبت گرفت
در ملکوتش سرِ خلوت گرفت
 
لحظهای آرام به کنجی نشست
حضرت معصومه! دل من شکست
 
اشک! خدا را، تو به من بد نکن
حضرت معصومه! مرا رد نکن
 
اشک! به راهِ سخنم سد شدی
خوب من این باره چرا بد شدی؟
 
اشک! خدا را، تو بگو: این منم
شمع همین خانهام و روشنم
 
من نگرانم که مرا رد کنند
خواستنیهام به من بد کنند
 
عمّهی مظلومهی صاحب زمان!
روشنیِ نیمهشبِ جمکران!
 
نام تو یادآور زینب شده
موجبِ آوارگیِ شب شده
 
همسخنِ خلوتِ تنهای من!
دخترِ خورشید و مسیحای من!
 
مریم قدّیسهیِِ آلِ علی!
سیّدهیِ نسلِ زلالِ علی!
 
کوثری از سلسلهی حیدری
پارهای از عصمتِ پیغمبری
 
شیفتگانت به طواف آمدند
در «حرم ستر عفاف» آمدند
 
جرعهای از آب حیاتم بده
حضرت معصومه نجاتم بده
 
با دل آغشته به داغ آمدم
از طرف شاه چراغ آمدم

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)