ثبت نام کربلای معلا و مشهد مقدس ) تحت نظارت سازمان حج وزیارت مدارک مورد نیاز [جهت ثبت نام به کربلا(برای اعزام) گذرنامه معتبر حداقل 6 ماه از زمان اعزام اعتبار داشته باشه 2 قطعه عکس 3در2 عین گذرنامه کپی شناسنامه و کارت ملی ) تماس 09361322233 09125969399

ایه صراحت عفت و یژه نامه وفات حضرت زینب (س) - تورزیارتی نور (ثبت نام تورهای کربلا حج عمره وتمتع و مشهد مقدس (تحت نظارت سازمان حج وزیارت(لباس احرام حج ساک ....موجود است
X
تبلیغات
رایتل

تورزیارتی نور (ثبت نام تورهای کربلا حج عمره وتمتع و مشهد مقدس (تحت نظارت سازمان حج وزیارت(لباس احرام حج ساک ....موجود است

این سایت مخصوص اطلاع رسانی به زائرین عمره ، عتبات عالیات و مشهد مقدس تهیه گردیده است.لباس های احرام از تولید به مصرف می باشد

پنج‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 18:57

ایه صراحت عفت و یژه نامه وفات حضرت زینب (س)









برای زینب می نویسم
برای تو می نویسم، ای زینب!
ای که فریاد با تو آغاز شد و بیداد با تو رسوا!
ای آزاد اسیر! ای قامت سبز اعتراض!
ای نهال بارور ایثار! ای جاری زلال متانت!
ای آیه صراحت و عفت! ای آذرخش خشم!
ای مظهر لطافت و رحمت!
چگونه می توان تو را گفت، تو را نوشت.
قلم در ابهامِ شناختت مانده است.
انسان، در زیبایی کامل در تو متجلی است.
  


چه کسی را می توان یافت که در هنگام توهین، در های وهوی
کشنده انبوه مردمان، در کوچه های تهمت و تحقیر، در خنده های
شوم پلیدان، آرام و بی هراس این گونه پرصلابت و قاطع، رگبار تند
سخن را بر قلب های سخت خفتگان، چون آتشی مذاب جاری کند.
کیست که در چنین هنگامه سراسر خون و رنج و درد
و تنهایی، هنوز فریادی برای کشیدن و سخنی برای
گفتن و توانی برای ایستادن داشته باشد.
خدایا چگونه باور کنم، چگونه می توانم شانه های ظریفی
را در زیر کوهساران سنگین این همه فاجعه، ایستاده ببینم؟
زینب(س) آیه های توانایی انسان را نوشت و سرود قدرت
ایمان را سرود و شعر بلند رسالت را نگاشت.



خداحافظ!
نفست بوی عبور گرفته است.
تکه های نگاهت را بر پرچین های سوخته شهر
گذاشته ای و رفته ای تا شهر، در شرم
دیرسال ناسپاسی آتش بگیرد.
خداحافظ!
تو و این اندوه سرشار، تو و این کوچه های
بی رحم، تو و سرشاری صبری شگفت.
خداحافظ!
نیستی؛ ولی طنین صدایت در دقیقه های
ویرانمان ستیهنده و سربلند است.
خداحافظ!
از خرابه های مالامال درد، صدایت را می شنویم؛
از ویرانی شب های تاریک اندوه
از لابه لای صفحات آشفته تاریخ.
صدایت را می شنویم از شام؛ شهر دوزخی
دسیسه ها؛آن گاه که مردانه، خطبه هایت
دیوارهای کاخ را به لرزه می انداخت.
خداحافظ!
خاک بر فرق تاریخ؛
آنچنان که تو را آزرد!
کجاست شانه های استوارت که در اندوه برادر خمیدند؟
کجاست دست های سرشارت؛
همان پناهگاه امن شب های بی قراری کودک برادر؟
خداحافظ!
می روی و صدای مناجاتت، خواب خاک را می آشوبد.
می روی و شرمی سرشار در جان خاک چنگ می اندازد.
تو می روی و نامت بر جداره های غربت
صبورانه از دهان ملائک زمزمه می شود.
خداحافظ!
از معابر نامهربان خاک گذشته ای و آسمان
روبه رویت آغوش گشوده است.
سوگوارانه عبور آرامت را ناآرام اشک می ریزم.



السّلام ای زینب ای معنای عشق
السّلام ای رتبه والای عشق
السّلام ای اسوه صبر و ثبات
السّلام ای روشنی بخش حیات
السّلام ای عزم ورأی استوار
السّلام ای مرتضی را یادگار
السّلام ای رهرو راه حسین
السّلام ای جانِ آگاه حسین
السّلام ای زینب ای جان صبور
السّلام ای در همه غم ها شَکور
ای بلند آوازه عزّت مدار
ای مِهین بانوی مُلکِ افتخار
ای که نام اقدست باشد قرین
با بهار گریه شورآفرین
هرکجا نام تو آید بر زبان
اشک می جوشد به استقبال آن



سِرِّ نى در نینوا مى مانْد، اگر زینب نبود
کربلا در کربلا مى ماند، اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقت بعد از آن طوفانِ رنگ
پشت ابرى از ریا مى ماند، اگر زینب نبود
چشمه فریاد مظلومیّتِ لب تشنگان
در کویر تَفْته جامى ماند، اگر زینب نبود
زخمه زخمى ترین فریاد در چنگ سکوت
از طراز نغمه وامى ماند، اگر زینب نبود
ذوالجناح دادخواهى، بى سوار و بى لگام
در بیابان ها رها مى ماند، اگر زینب نبود
در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب
پشت کوه فتنه ها مى ماند، اگر زینب نبود


هوز هیچ آشنا با عاشورایی، قدرت نیافته بزرگی شخصیت او را درک کند.
زینب(س)، با تمام روح لطیفش، اوج هر سختی را چشیده، اما زیبا
و پرمنطق در کوفه سخن می راند، چنان که قلب ها را بیدار می کند
و کم است مسلمانی در شامات که اسلامش را مدیون روشنگری او نباشد.
آری، زینبی که آن روی سکه عفت فاطمی است، پرده نشین خانه
وحی است، پرورده غیرت هاست.
همان خاتونی است که زنان کوفه صف اندر صف در انتظار دیدار
اویند تا در درس تفسیرش بیاموزند که چنین بی مانند تفسیر قرآن بر سرنیزه
خوانده شده را فریاد می کند، چنان که به قدرت قرآن، جان های بی وجدان
اهل شهر نفاق را زنده کرد و حیات حسینی به رگ هامان تزریق کرد.
آری، به خدا که تاریخ در محضر زینب(س) از پا درآمده
و خود را به دست باکفایتش داده تا تاریخ و شریعت
محمدی، همه و همه را از نو بسازد.

زلف عفاف، رشتۀ دامان زینب است
آیات صبر، پایۀ ایمان زینب است
حبل المتینِ قافـله سالار عاشقان
تا روز حشر، موی پریشان زینب است
گل زخم‌های پیکر صد پارۀ حسین
آیـات بی‌شمارۀ قرآن زینب است
هر کس که پا نهد به عزا خانۀ حسین
بر او کرم کنید که مهمان زینب است
سرهای نوک نیزه همه دسته‌های گل
تن‌های پاره پاره، گلستان زینب است
آن نیزه‌ای که خصم به قلب حسین زد
زخمش هنوز بر دل سوزان زینب است
بـا یـاد صبح یازدهم، صبح بی حسین
هر روز صبح، شام غریبان زینب است
وقتی که گفت بـا سپه کوفـه «اُسکُتوا»
دیـدند کائنات بـه فرمان زینب است
وقتی رقیـه را بـه ره شام می‌زدنـد
دیدم حسین، دست به دامان زینب است
یاللعجب مگر که قیامت بـه پا شده
بر نیزه آفتاب درخشان زینب است
مه بـر فراز چرخ چراغ خرابـه‌ها
خورشید نوک نیزه ثناخوان زینب است
روز جزا بـهانـۀ مـا از بـرای عـفو
خون حسین و دیدۀ گریان زینب است
تـا آفتاب بـذل کند نـور خویش را
"میثم" همیشه بندۀ احسان زینب است

آن روز که در سایه سار بلند شکیبایی ات، درد تکیه زد و غم صبورترین شانه و
مطمئن ترین قلب را در ازدحام خون و عطش و تازیانه یافت، ما به توانایی «زن» ایمان
آوردیم و اندیشه بی بنیاد «ضعیف انگاری» زن را بر همه کج اندیشان آوار دیدیم.
آن روز که از ساحل گودال گذشتی و موج متلاطم خون تا ابدیت دامن می گسترد
هیچ کس تو را شکسته ندید. آنان که حماقت خویش را راست ایستاده بودند و فرو شکستنت
را انتظار می کشیدند، زنی را دیدند که راست قامت می دوید
اگر هم خم می شود، برای بوسه وداع بر حلقومی بریده و نشاندن پیکری است، 360 زخم
خورده در مقابل چشم های خدا که: «خدایا قربانی آل محمد(ص) را بپذیر!»
در آفتابی ترین مشرق هستی گودال قتلگاه هیچ کس افول صبوری زینب(س) را ندید.
هیچ کس در آن لحظه که همه هستی می شکست و همه ذرات می گریختند و پشت آسمان
خمیده ترمی شد، ضعف در سیمای حضرت زینب(س) ندید.
آنگاه نیز که در حریق حرم، کودکان سرگشته را به آغوش می کشید، تردید و تشویش
حتی دمی به حرم امن قلبش راه نیافت.با چهره غبارآلود، پس از سه روز عطش و
گرسنگی، از دشت لاله رنگ آتش خیز گذشت، ولی هنگام عبور از انبوه لاله های
پرپر، هیچ کس باغبان بزرگ دشت را به گل چیدن ندید و گرچه انبوه گلبرگ های
پرپری که زیر سم پاییز له می شدند، جانش را شعله ور
می کرد، کسی گلبرگ روحش را پریشان و بازیچه ندید.
از کربلا تا کوفه، آسمان دمی بی چرخش تازیانه و غوغای تمسخر فاتحان زبون کربلا
نبود و زینب(س) که بازوان تازیانه خورده مادر را تجربه می کرد، با آرامشی
شگفت، همه راه را تا پایان، چشم بر چشم برادر پیمود.
آ نگاه نیز که به شهر تمسخر و تحقیر و دشنام گام نهاد و دوازده هزار نوازنده، جشن
پیروزی برپا ساخته و هزاران زن بر پشت بام ها هلهله گر بودند و پای کوبی مستان با
آه آه کودکان در هم می آمیخت، شکیبایی و وقار، لحظه ای از کاروان قلب زینب(س) فاصله نمی گرفت.
زینب(س)، آبروی صبوری و آیت بزرگ ایستادن است و کدام مفسر و تفسیر به ژرفای
بطن در بطن این آیت سترگ راه خواهد یافت. اگر او نبود، چه کسی انگاره ناتوان بودن
زن را از ذهن ها می شست؟ چه کسی توانایی و عظمت زن را چونان خورشید بر
پلک هایی که به کج بینی و کم بینی و بدبینی عادت کرده اند، می تاباند؟
حدیث دردهای زینب(س) را هیچ قلمی برنمی تابد. هیچ کس نیست که بی قراری اشک ها را
در مرور غم های زینب(س) پشت پلک هایش تجربه نکند. هیچ عاطفه ای نیست که شنیدن آنچه
بر زینب(س) رفت، طوفانی اش نکند.
چهار ساله بود که در افق نگاهش، آخرین روزهای زندگی پیامبر غروب کرد.
هنوز سایه سنگین غربت پیامبر از دیواره قلبش دامن برنچیده بود که در شبانگاه
درد در غریبانه ترین تشییع، گلبرگ پاییز زده پیکر مادر را در گمنامی کاشت
و در اندوهی بی صدا به خانه بازگشت.
تنهایی پدر، دردهای پنهان و ناگفتنی، خار خلیده در چشم و استخوان نشسته
در گلو، زینب(س) را می گداخت. در خانه بی زهرا(س)، همه خاطرات مادر را مرور
می کرد. می دید که سر بر دیوار، غریبانه می گرید و سر در چاه، آه می کشد و با
تصویر خویش که در پرتو ماهتاب بر آب افتاده، دردهای سینه سوز را بازمی گوید
هنوز سی سالگی را سپری نکرده بود که در آستانه در برایش هدیه ای سرخ از
مسجد آوردند. پدر قربانی عدالت خویش شده بود و خلاصه سیاهی در
ناجوانمردانه ترین ضربت، آفتاب را در غدیری از خون نشانده بود.
دو روز که از ثانیه هایش به درازای قرن ها گذشت، چکه چکه علی(ع) بر
دامان زینب(س) چکید و زخمی که چشم بر چشم زینب(س) داشت، با دختر حدیث رفتن می گفت.
دو روز تیماردار پدر بود. با نظاره مرغکانی که شیون می کردند، هرگاه سرِ
راندنشان داشتند، زمزمه پدر برمی خاست که: «مرانید، نوحه گرند.»
خوان چهارم، زهرآبه هایی است که تشت را آذین می بندد. پاره های جگر برادر
و خیانت نامحرم ترین محرم بر سیمای رنگ پریده حسن(ع) لبخند می زند و زینب(س)
می بیند که لخته لخته برادر در تشت فرو می چکد.
راستی کدام شانه را شکیب این همه رنج است.
کدام دل را یارای تحمل این همه درد، این همه سوز، کدام انسان را می شناسی؟
سمیه سادات منصوری


مَسندِ علمی حضرتش چنان شاخص بود که او را «راوی حدیث» خواندند؛
حکایت بیماری پدر، داستانِ نزول سفره آسمانی
برای مادر، سرگذشت میلاد برادر و... .
زلالِ علم، از چشمه جانش می‏جوشید و آن‏گاه که با پدر
در «کوفه» بودند، زنان را، احکام شرعی و قرآن می‏ آموخت.
او خویش را مهیّا می‏کرد تا خطبه ‏های خورشیدی و آتشین خود
را، بی‏هیچ بیمی از ستم‏ پیشگان دوران، بر زبان جاری سازد.


روی حسین، مهر دل‌آرای زینب است
مـوی حسین، لیلۀ اسـرای زینب است
زیباتریــن مطـاع بــه بـازار روز حشر
در نـزد اهـل‌بیت، تـولای زینب است
دارالزیــاره و حــرم قـدس کبریاست
هر سینه‌ای که طور تجلای زینب است
هر لحظه‌ای که بگذرد از گردش زمان
در چشم ما قیامت کبرای زینب است
فریـاد خــون پـاک شهیـدان کـربلا
تا روز حشر، خطبۀ غرای زینب است
مکتب نرفتــه عالمــۀ عالــم وجـود
ایثار و صبر، درس الفبای زینب است
دوزخ تنـم بسـوزد اگـر غیـر از ایـن بوَد
نـقش بهشت، جای کف پای زینب است
مگـذار تـا بـه خاک فتـد اشـک دیده‌ات
این اشک نیست، گوهر دریای زینب است
نامـی کـه مـی‌برد همـه‌جا دل ز پنج‌ تن
بـاور کنیـد، نــام دل‌آرای زینـب است
در روز حشــر، آینــۀ نـــور مــی‌شود
پرونده‌ای که پای وی امضای زینب است
گـر در خرابــه خُفـت، نکاهـد مقـام او
چون سینۀرسولِ خدا جای زینب است
جبـرانِ جـای خــالی، زهرا کنـد علی
او را نظاره تا که به سیمای زینب است
بگشـوده دست، بهـر قنـوت نمـاز شب
نام حسین بـر روی لب‌های زینب است
خــون حسیــن یافــت بقـا از خطابـه‌اش
دیــن سرفــرازِ همـت والای زینـب است
سیــل بــلا جمیــل بــوَد در نگــاه او
دریای خون، بهشت تماشای زینب است
شب‌های بی‌حسین که ذکرش بوَد حسین
شب‌هـای قـدر و لیلۀ احیـای زینب است
رأس حسین: طــور تجـلا بـه نــوک نی
بــازار کوفـه: سینـۀ سینـای زینب است
افتاده‌انــد زنـگ شترهــا هــم از صـدا
ایــن معجــز اشاره و ایمای زینب است
بالله بقــا دهنــدۀ قـرآن و اهــل‌بیت
خون حسین و منطقِ گویای زینب است
یک بوسه مثـل بوسۀ پرمهـر فاطمه
بــر حنجــر بریـده، تمنـای زینب است
چــون جــای تازیانــه بــر انــدام مــادرش
آثــار کعــب نیــزه بــه اعضـای زینب است
وقتــی کنــار طشـت طــلا ایستــاده است
چشـم حسیـن بــر قــد و بالای زینب است
دشنام و خنده و کف و خاشاک و خاک و سنگ
در شــام و کوفــه بهــر تســلای زینب است
«میثـم» بــرای دخــت علــی اشک چشم تو
دُرّی گــران بــوَد کــه ز دریـای زینب است


دلت می‌خواهد که طاقت بیاوری،
صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی.‏‎
بچه‌ها چشمشان به‎ ‎توست؛
تو اگر آرام باشی، آرامش می‌گیرند و اگر تو بی تابی کنی،
طاقت از کف ‏می‌دهند‎.
سجاد که در خیمه تیمار تو خفته است،
حادثه را در آینه نگاه تو دنبال می‌کند‎.
پس تو باید آنچنان با آرامش و طمأنینه باشی،
انگار که همه چیز منطبق بر‎ ‎روال معهود پیش می‌رود.
و ‏مگر نه چنین است؟
مگر تو از بدو ورود به این جهان، خودت‎ ‎را مهیای این روز نمی‌کردی؟‎
پس باید قطره قطره آب شوی و سکوت کنی.
جرعه جرعه‎ ‎خون دل بخوری و دم برنیاوری.
همچنان که ‏از صبح چنین کرده ای.
حسین از صبح با تک‎ ‎تک هر صحابی، به شهادت رسیده است،
با قطره قطره ‏خون هر شهید، به زمین نشسته است و‎ ‎تو هر بار به او تسلی بخشیده ای.
هر بار قلبش را گرم کرده ‏ای و اشک از دیدگان دلش‎ ‎سترده‌ای.‏‎
هر بار که از میدان باز آمده است، افزایش موهای سپید سر و رویش را‎ ‎شماره کرده‌ای، به همان ‏تعداد، در خود شکسته‌ای، اما خم به ابرو نیاوری.‏‎
خواهر اگر تعداد موهای سپید برادرش را نداند که خواهر نیست. خواهر اگر عمق‎ ‎چروکهای پیشانی ‏برادرش را نشناسد که خواهر نیست. تازه اینها مربوط به ظواهر است.‏‎
‎اینها را چشم هر خواهری ‏می‌تواند در سیمای برادرش ببیند.
زینب یعنی شناسای بندهای‎ ‎دل حسین،
یعنی زیستن در ‏دهلیزهای قلب حسین،
عبور کردن از رگهای حسین و تپیدن با‎ ‎نبض حسین.
زینب یعنی حسین در ‏آینه تأنیث.
زینب یعنی چشیدن خار پای حسین با چشم.
‏‎ ‎زینب یعنی کشیدن بار پشت حسین، بر دل.‏‎
وقتی از سر جنازه مسلم بن عوسجه آمد،
‎ ‎وقتی که که محاسنش به خون حبیب، خضاب شد، وقتی ‏که رمق پاهایش را در پای پیکر حر بن‎ ‎یزید ریاحی ریخت، وقتی که از کنار سجاده خونین عمرو بن خالد ‏صیداوی برخاست، وقتی‎ ‎که جگرش با دیدن زخمهای سعید بن عبدالله شرحه شرحه شد، وقتی که ‏عبدالله و عبدالرحمن‎ ‎غفاری با سلام وداع،
چشمان او را به اشک نشاندند، وقتی که زهیر به آخرین ‏نگاهش دل‎ ‎حسین را به آتش کشید، وقتی که خون وهب و همسرش، عاشقانه به هم آمیخت و ‏پیش پای‎ ‎حسین ریخت، وقتی که جون، در واپسین لحظات عروج، سراسر وجودش را به رایحه حضور‎ ‎حسین، معطر کرد، وقتی که.‏‎..
در تمام این اوقات و لحظات، نگاه تو بود که به او‎ ‎آرامش می‌داد و دستهای تو بود که اشکهای وجودش ‏را می‌سترد‎.
هر بار که از میدان می‌آمد، تو بار غم از نگاهش بر می‌داشتی و بر دلت می‌گذاشتی.‏‎
حسین با هر بار‎ ‎آمدن و رفتن، تعزیتهایش را به دامان تو می‌ریخت و التیام از نگاه تو می‌گرفت. این‎ ‎بود ‏که هر بار، سنگین می‌آمد اما سبکبال باز می‌گشت. خسته و شکسته می‌آمد، اما‎ ‎برقرار و استوار باز ‏می‌گشت.‏‎
اکنون نیز دلت می‌خواهد که طاقت بیاوری، صبوری‎ ‎کنی و حتی به حسین دلداری بدهی. همچنانکه ‏از صبح تاکنون که آفتاب از نیمه آسمان‎ ‎گذشته است چنین کرده ای. اما اکنون ماجرا متفاوت است.‏‎
اکنون این دل شرحه شرحه‎ ‎توست که بر دوش جوانان بنی هاشم به سوی خیمه‌ها پیش می‌آید‎.
اکنون این میوه جان‎ ‎توست که لگدمال شده در زیر سم ستوران به تو باز پس داده می‌شود‎.
علی اکبر برای‎ ‎تو تنها یک برادر زاده نیست.
تجلی امیدها و آرمانهای توست. تجلی دوست داشتنهای‎ ‎توست. علی اکبر پیامبر دوباره توست.‏‎
نشانی از پدر توست. نمادی از مادر توست.‏‎ ‎علی اکبر برای تو التیام شهادت محسن است. شهید ‏نیامده. غنچه پیش از شکفتن پرپر‎ ‎شده.‏‎
شهادت محسن، اولین شهادت در دیدرس تو بود.
تو چهار ساله بودی که فریاد‎ ‎مادر را از میان در و ‏دیوار شنیدی که‎
"محسنم را کشتند"
‏‎ ‎و به سویش دویدی.‏‎
شهادت محسن بر دلت زخمی ماندگار شد.
شهادت‎ ‎برادر در پیش ‍ چشمهای چهار ساله خواهر.
و تا ‏علی اکبر نیامد، این زخم التیام‎ ‎نپذیرفت.‏‎
اکنون این مرهم زخم توست که به خون آغشته شده است.
اکنون این زخم‎ ‎کهنه توست که سر باز ‏کرده است.‏‎
دوست داشتی حسین را دمادم در آغوش بگیری و بوی‎ ‎حسین را با شامه تمامی رگهایت استشمام ‏کنی. اما تو بزرگ بودی و حسین بزرگتر و شرم‎ ‎همیشه مانع می‌شد مگر که بهانه ای پیش می‌آمد؛ ‏سفری، فراق چند روزه‌ای، تسلای‎ ‎مصیبتی و... تو همیشه به نگاه اکتفا می‌کردی و با چشمهایت بر ‏سر و روی حسین بوسه می‌زدی.‏‎
وقتی علی اکبر آمد، میوه بهانه چیده شد و همه موانع برچیده.‏‎
حسین‎ ‎کوچکت همیشه در آغوش تو بود و تو می‌توانستی تمامی احساسات حسین طلبانه‌ات را نثار‎ ‎او می‌کنی.‏‎
از آن پس، هرگاه دلت برای حسین تنگ می‌شد،
بوسه بر گونه‌های علی‎ ‎اکبر می‌زدی.‏‎
از آن پس، علی اکبر بود و در دامان مهر تو.
علی اکبر بود و‎ ‎دستهای نوازش‍ تو،
علی اکبر بود و ‏نگاهای پرستش تو و...
حسین بود و ادراک عاطفه‎ ‎تو‎.
و اکنون نیز حسین بهتر از هر کس این رابطه را می‌فهمد و عمق تعزیت تو را درک می‌کند‎.
دلت می‌خواهد که طاقت بیاوری، صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی.‏‎
اما چگونه؟
با این قامت شکسته که نمی‌توان خیمه وجود حسین را عمود شد‎.
با‎ ‎این دل گداخته که نمی‌توان بر جگر حسین مرهم گذاشت.‏‎
اکنون صاحب عزا تویی.‏‎ ‎چگونه به تسلای حسین برخیزی؟‎
نیازی نیست زینب! این را هم حسین خوب می‌فهمد‎.
وقتی پیکر پاره پاره علی اکبر به نزدیکی خیمه‌ها می‌رسد.
و وقتی تو شیون‎ ‎کنان و صیحه زنان خودت ‏را از خیمه بیرون می‌اندازی،
وقتی به پهنای صورت اشک می‌ریزی و روی به ناخن می‌خراشی،
وقتی ‏تا رسیدن به پیکر علی، چند بار زمین می‌خوری و‎ ‎برمی خیزی، وقتی خودت را به روی پیکر علی اکبر ‏می‌اندازی، حسین فریاد می‌زند که:‏‎ "زینب را دریابید‎".‏‎
حسینی که خود‎ ‎قامتش در این عزا شکسته است و پشتش دوتا شده است. حسینی که غم عالم ‏بر دلش نشسته‎ ‎است و جهان، پیش چشمان اشکبارش تیره و تار شده است. حسینی که خود بر ‏بلندترین‎ ‎نقطه عزا ایستاده است، فقط نگران حال توست و به دیگران نهیب می‌زند که:‏‎
"زینب را ‏دریابید. هم الان است که قالب
تهی کند و کبوتر جان از نفس‎ ‎تنش بگریزد‎".‏


وقتی کاروان کربلا به شام رسید، یزید در مسجد جامع اموی منتظر بود.
نشسته بود تا کاروان بیاید و او چند بیت از شعرهایش را بخواند و با
همه بزرگان شهر، پیروزی اش را جشن بگیرند.
جامع اموی، مسجد بسیار باشکوهی است؛ جان می دهد
برای اینکه یک عده اسیر را بنشانی و گوش تا گوش شبستان،
بزرگان را سر پا نگه داری و برایشان سخنرانی کنی.
یزید هم به تمام اینها فکر کرده بود؛ به همه چیز، به جز زینب(س).
درست وقتی یزید داشت در باب شجاعت خودش و پدرانش سخن پراکنی
می کرد و با خیزران به لب و دندان امام حسین(ع) می زد، زینب(س) برخاست:
چه خیال کرده ای یزید؟! گمان می کنی چون زمین را بر ما تنگ کردی
و ما گرفتار تو شدیم و ما را همچون اسیران از شهری به شهری آوردی،
این از خواری ماست و بزرگواری تو؟! کجا با این شتاب؟! آهسته تر یزید!
البته این افعال بعید نیست از جماعتی که جگر برگزیدگان را به دندان
کشیده باشند و گوشت تنشان از خون شهیدان روییده باشد! چرا چنین نکنی؟...
تویی که ریشه مان را بریدی و خون فرزندان محمد(ص) را به خاک ریختی
و یاد پدرانت کردی و به گمانت آنها را فراخواندی.
پس به زودی به آنان می پیوندی و به عاقبت آنها دچار می شوی
و آرزو می کنی ای کاش لال بودی و آنچه گفتی، نمی گفتی و
کاش فلج بودی و آنچه کردی، نمی کردی.
افسوس! که اینک چشم ها گریان است و سینه ها سوخته.
خدا بر بندگان خود ستم نمی کند. من شکایتم را به سوی خدا
می برم و اوست پناه من و اوست وکیل من!
مجلس به هم ریخت.
زنی اسیر اینگونه در برابر یزید قد علم کرد.
زینب را در کوفه «عقیلة بنی هاشم» صدا می زدند.
آن هم در دوره ای که بسیاری از عرب ها
فکر نمی کردند زن ها هم عقل داشته باشند.


وقت خزان زینب پر غم رسیده است
آری دوباره سوز محرم رسیده است
در بین آسمان (ترنم) به یک نگاه
ام المصائب و غم اعظم رسیده است
یک سال از فراق حسین سر نکرده است
حالا شبیه مادر ماتم رسیده است
از بین دود و قافله و غم گذشته او
با انتظار و گریه ی نم نم رسیده است
با چادری شبیه به دیوار خورده ها
مویی سپید و خاکی و درهم رسیده است


 
دنیا اگر خودش را گم نکرده بود، معنای حرف ها و دردهای
زینب(س) را بهتر می فهمید.
درد زینب(س)، سردرگمی دنیاست.
شهادت، طرح کربلاست و اسارت، شرح آن.
حسین(ع) طرح است و زینب(س)، شرح.
اگر در عاشورا، زینب(س) بند بند قساوت را نمی لرزاند
زن جامعه ما فریاد نمی دانست و رسالت عاشورایی را
نمی شناخت و اعجاز فریاد را باور نداشت.
غم هیچ جا آشناتر از وسعت سینه تو ندید و مصیبت، هیچ شانه ای
استوارتر از تو نیافت و صبر، عظیم تر و بزرگوارتر
از تو در گسترة تاریخ نشناخت.


عالمی گمگشته کوی وفای زینب است
هر دلی دارد صفا مست صفای زینب است.
دردمندی امتیاز ساکنان شهر عشق
هرکه آنجا ساکن است دردآشنای زینب است
کاروان عشق را دیدم که بعد از کربلا
صف بصف چون درمکنون درقفای زینب است
تشنگان معرفت را آب رضوان میدهند
چشمه زمزم چو خواهی در منای زینب است
دفتر عشق حسین .دارد جواز ثبت نام
گررضایت نامه میخواهی.رضای زینب است
سرگذشت قهرمانان رابسی خواندیم لیکن
سرور تاریخ سازان. مبتلای زینب است
جان عزیز است وبه جانان دادنش بس نیکتر
هرکه باشد شیعه جان او فدای زینب است
کشتی طوفان زده آید به شام از کربلا
یک سری در نیزه یاران ناخدای زینب است
توتیای چشم باشد خاک دشت کربلا
گریه بر زینب دوا وتوتیای زینب است
























































برچسب‌ها: www.toreaiarati.abarblog.ir
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :
      

ابزار پرش به بالا