X
تبلیغات
رایتل

تورزیارتی نور (ثبت نام تورهای کربلا حج عمره وتمتع و مشهد مقدس (تحت نظارت سازمان حج وزیارت(لباس احرام حج ساک ....موجود است

ویژه نامه شهادت جانسوز امام هادی النقی (ع)



سلام بر تو ای زبان گویای همه ‏ی پاکی ‏ها ! ای پاسدار شرافت!
سلام بر تو ای امام دهم و گل روی معنا!
سلام بر تو ای شکیبا!
سلامی از همه سوی زمین و زمان، به بلندای برترین نقطه آسمان...
غروب غریبانه دهمین آفتاب آسمان ولایت، امام علی النقی علیه السلام بر رهروان راه پاکش تسلیت باد.




   


گویی غروب نابهنگام «سامرا» فرا رسیده است!
نگرانی از نبض لحظه ها می بارد.
تشویشی سنگین، بر شهر حکمفرماست.
غروب نابهنگام سامرا فرا رسیده است
و آسمان به میهمان تازه خود خوش آمد می گوید؛
میهمانی که غرق در هاله سبز شهادت،
آرام و مطمئن، به سمت عرش الهی گام برمی دارد،
میهمانی که از قامت دلارای علوی اش،
عطر حضرت رسول صلی الله علیه و آله می آید؛
عطر مدینه، عطر غربت غریبانه سامرّا!
آه، چه کردند سیاه جامگان
با این هدیه الهی، با این بهار سبزپوش جاودانه!
چه کردند با یادگار رسول الله صلی الله علیه و آله ؛
یادگاری که چلچراغ هدایت فرا راه گم کردگان حقیقت بود
و متوسلین آستانش به رستگاری دست می یازیدند.
چه آزمون دشواری داشت این آیینه شکوه خداوند:
آنجا که «شیرها» با تمام درندگی، رام حریم حرمت نامش گشتند.
آنجا که «تیرها» به برکت دست هایش به پرواز درآمدند.
آنجا که «شعرها» برابر قامت آسمانی اش، قافیه باختند.
آنجا که دیوارهای «سامرا» نتوانست مانع از
انعکاس پرتو جمال علوی اش در جهان شود.
و آخرین آزمون، چه آزمونی تلخ، امّا شیرین بود؛
به شیرینی شهادت، به شیرینی وصال!
... و چقدر مظلوم، چقدر غریب،
چقدر نابهنگام، دل به عروج واپسین سپرد!



امام هادى(ع)، هدیه پروردگار بود در روزگار نقاب و حباب.
در برهه نفس‌گیر بحث‌های انحرافى،
خورشید وجودش آن‌چنان تابید که هیچ جا از نور بی‌نصیب نماند.
ابرهای سیاه کوششی بی‌دریغ داشتند،
ولی او فراتر از آن بود که به غل و زنجیر کشیده شود.
او از میان عسکر می‌تابید و تمام محیط را روشن می‌کرد.
سایه بلند مردی عربی هنوز در خاطره دیوارهای سامرا مانده است.
تاریخ چیزی در این شعر جا گذاشته است؛
نامی بزرگ به بلندای علی و انگار هنوز
جمعیتی ایستاده‌اند و صدا می‌زنند ابوالحسن.
مدینه هنوز داغ فراقش را در دل دارد
و هیچ‌گاه خاطره تلخ تبعید را از یاد نخواهد بُرد.
مدینه دستی به سمت توس و دستی به سمت بغداد دارد.
مدینه دلی در سامرا جا گذاشته است و گنجی در عراق.
حال کدام فراق را مویه کند، کدام غم را شکوه کند،
با که بگوید که اگر می‌شد، با تمام کوچه‌ها و آجرهایش،
با تمام نخل‌هایش، فرزند ابن‌الرضا را
در آغوش می‌کشید و اجازه رفتن نمی‌داد.
ستاره‌ای در پس ستاره و آفتابی در پی آفتاب است.
زمین هیچ‌گاه یخ‌بندان نخواهد شد.
هنوز مردی بوی هدایت می‌دهد؛
مردی که مدینه را، سامرا و بغداد و توس را تسلی داده است؛
مردی از همان نسل؛ از سلاله نور،
فرزند حسن و علی همانانی که سالیانی کوشیدند
تا آخرالزمان گوهر پنهان خود را قدر بداند.
هنوز در هوایی ابری خورشیدی می‌تابد
و سایه مردی عربی روی دیوارهای جهان افتاده است.



درست سرِ ساعت اتفاق، سرخ ترین ضجه ها برمی خیزد.
شیون پدید می آید و جهان با دهمین موقعیت غم بار از امامت روبه رو
می شود و زمین چون سرگشته ای مویه کنان، می گردد.
امروز را لباس های سیاهِ بر تن، خوب می فهمند. پارچه های عزایِ
بر دیوار درک می کنند که چه نوری از میان ما پر زده است.
آسمان نیز با ابرهای گریه زا، شعله وری خویش را عیان کرده است
و بااین نهضت جهانیِ مصیبت، هم سو شده است.
غمی در دل ها روییده که اگر بر همه اشیا تقسیم کنند، باز
وسیع تر است.در دستان امروز، مرثیه های طولانی به چشم می خورد.
سوگ سرودهایی که چنین می گویند: عزیزِ دیگری نداشته ایم که از دست برود.
پس باید خون گریست در این اندوه در رثای دهمین پیشوایِ پارسایان،
شعرها همه از نسل گریه اند؛
گریه های سپید که گِرد مزارش حلقه ماتم زده اند. در سینه ما غم است.
دهمین پرچم مشکی، نشانه ای از عزا است بر سردرِ بستان سرای امامت.
امروز، روز وداع با بهار هدایت گری است، پاییز پُر زخم در مسیر زندگی.
باید نشست و مطابق رسم غم، چکید. باید نشست و به شیوه متداول غصه، بارید.




ماه در آن سوی آسمان به خواب رفته است
هیچ ستاره ایی روشن نیست
آسمان از نفرت در هم میپیچد
و شیطان
... آن سوتر پشت در های نفرت و نامردی
زهر در کاسه می ریزد
خاک اینهمه غربت دردناک را بر نمی تابد
سامرا آخرین نفس هایش را در فضایی که نفس های مولایش عطر آگین کرده است ، می کشد
و زمین به دستان پلید "معتمد " هایی که اسیر دستان شیطانند
وجهل و نادانی "معتز" ها داغ دار می شود.
نفرین بر آنان که تو را با زهر سیرابت کردند
نفرین بر آنان که در قفس نادانیشان غرق شدند
و آتش اندوه و حسرت را در چشمان ملکوت افروختند
نفرین به شهرشان که در آن حق نمک "زهر" بود
و حق مهربانی ستم.



انگار که پاره های آتش، بر جگر سامرا گذاشته باشند!
انگار که شهر، یکباره غرق در دریای اندوه شود!
خبر سهمگین، اینگونه اثر می گذارد.
سامرا را امروز باید نشناخت که از این داغ ناگهان، شکسته شده است.
سامرا، همه جانبه، وقف اشک ریزی است و در کوچه هایش
آهنگ دلگیر کوچ موج می زند.
سامرا، مونسی جز غم ندارد.
همدمی جز بغض های مانده در گلو ندارد.
شهر، با معصومیت از دست رفته، در خویش فرومی ریزد.
امروز، هیچ شاعری نیست که همراه شعرش، از حسّ غربت سامرا سرشار نباشد.
تنها حرکتی که از سامرا، با رفتن دهمین رهنمای روشنگر
زاده سخی ترین مردمان، هادیِ دوران سر می زند، بر سر زدن است و گریستن.



اى ماه، مستنیر ز نور لقاى تو
خورشید کسب فیض کند از ضیاى تو
اى خاص و عام از کرمت برده صبح و شام
پیوسته فیض از سر خوان عطاى تو
اى جبرییل میر ملک پیک انبیاء
خدمتگذار بر در دولتسراى تو
اى عاشر الائمه على النقى که هست
چشم امید خلق به مهر و وفاى تو
اى پور پاک معنى جود وکرم جواد
حاتم هزار بار خجل از ثناى تو
اى مظهر جلال و جمال خداى فرد
شد طوطیاى چشم ملک خاک پاى تو
در هر دو کون خرم و شاد است و رستگار
در دل هر آنکه داشت فروغ ولاى تو
خوفش ز آفتاب جز این است بى سخن
در دهر هر که زیست به تحت لواى تو
تا مدفن شریف تو شد سرّ من رأى
جان بخش و غم زداى شد از صفاى تو
زد طعنه بر بهشت برین هر کسى که دید
آن گنبد منور و صحن وسراى تو
اى هادى هدایت دین مبین حق
اى آنکه مدح خوان تو باشد خداى تو
(علامه) با بضاعت فکرش کجا سزد
انشا کند چکامه مدح و ثناى تو



یا هادی!
ای امام العارفین!
ای نور جاری خدا بر زمین!
ای از تبار ستارگان روشن امامت!
جانم فدای نامت!
نام تو حق است!
نام تو چراغ دل هاست.
خویت محمدی ست.
عطر و بویت احمدی ست.
تو سی و سه سال بر فراز قله بلند امامت
رسالت سبز پیامبر را آواز دادی.
سی و سه سال پاسدار دین محمد بودی.
تا آنکه در چهل و یکمین بهار عمرت، شربت وصال را نوشیدی.
و امروز بارگاه ملکوتی تو مقبره خورشید
خانه امید و میعادگاه عاشقان تو است




تو در ذهن این مردم نمی گنجی. تو بزرگی؛
خیلی بزرگ تر از آنچه مردم می گویند، خیلی بزرگ تر از بزرگ.
تو زودتر از زمان خودت آمدی.
تو را نمی شناسند و نخواهند شناخت.
شهادت، بهانه خوبی بود تا تو را از این مردم بگیرد؛
از مردمی که همیشه پشت به خورشید می کنند و جلوتر از او راه می روند.
لباس شهادت، برازنده قامت آسمانی ات بود.
تو فراتر از ادراکی و این مردم تو را درک نمی کنند و نمی فهمند.
تو عرشی هستی و این مردم فرشی اند.
تو را نمی شود فهمید؛ نمی شود فهمید!
مرگ پایان کبوتر نیست:
تو را نمی شود با این کلمات و واژه های سربی بی روح، نوشت؛
اما می شود عطش دل را فرونشاند و کمی نوشت.
تو با مرگ سرخ، پایان نمی گیری، بلکه تازه تر می شوی؛
تازه تر از پیش. «مرگ که پایان کبوتر نیست».
مگر غیر از هدایت این مردم، حُرم دیگری هم داشتی؟!
نه؛ هرگز! هرگز!
رسم این قوم فقط این است که پاکی آسمان را متهم کنند.
تو درختی بودی که سایه از سر تبرها هم برنمی داشتی.
اما افسوس، تبرها زبان درخت را نمی دانند!
قانون تاریکی ها این است که نور را بمکند.
تو هیچ وقت پایان نمی گیری.




جاده ها، اندوه رفتنت را از مدینه تا سامرا ضجه می زنند.
دنیا، زانوی غم در بغل، پشت در خانه تو، آینده یتیمی خود را عزادار است.
ناگهان، غروب غم انگیزت، نفس دقایق را می برد. لحظه ها، سر در گریبان
ناباوری، حزن و ماتمی جانکاه را مرور می کنند.
چه زود آفتاب زندگی ات، حجله نشین غروبی تلخ شده است!
این واپسین دقایق تنفس عاشقانه سامراست، در هوای ملکوتی حضورت.
بعد از تو، سرگردانی عشق، دوباره آغاز می شود.
«ولایت»، سی و سه سال در خنکای سایه ات آرامش را به تجربه نشسته بود.
تمام جاده های هدایت، سر بر زانوی ولایت تو داشتند. چگونه شیران قفس،
سر به خاک تواضع نسایند در برابر بزرگی ات که کائنات، در
حضورت پیشانی به سجده، فرود می آورند؟!
هنوز روزگار، طعم خوش «توکل» در خفقان حضور «متوکل»ها را در
هوای حضور تو به خاطر دارد. ای جریان نور خداوند در زمین!
هرگز مباد خاموشی ات؛ که بی فانوسی روشن نگاهت، بی حجت ملکوتی
چشمانت، دنیا در تاریکی جهالت خویش غوطه ور خواهد شد.
ادامه کرامتت را بریده می خواهند سلاله شیطان. ادامه نورت را
ابتر، وسلاله امامت را عقیم می خواهند؛
تا حکایت منجی مدفون شود در خاطرات گم شده تاریخ... .
چقدر هوایت هوای پرواز است.
مصیبت جانکاهت را به جان های سوخته «تشیع» بخشیدی. سخاوت
دستانت را هم به تمام دشت ها. زلالی نگاهت را امانت سپردی به
آبشارها وغریبانه لحظه هایت را به محزونی آواز قناری های در قفس.
وسعت اندیشه ات را به کهکشان ها و تمام مهربانی ات را به فرزندت
«حسن» سپردی تا چاره ای باشد برای دلتنگی شیعه و ماتم همیشه ات را به
سامرا بخشیدی تا برای همیشه، مرثیه خوان سوگ غم انگیزت باشد
اما هنوز سخن کوبنده گفتارت، لرزه می افکند به کنگره های
قصر «متوکل ها».... و نظم می بخشد به بند بند شعرهایی
که از دهان حقیقت سروده می شود.




کیستم من شاهکار ملک ذات کبریایم
دهمین مسند نشین از بعد ختم الانبیایم
گوهرى ارزنده از گنجینه‌‏ى جود جوادم
نهمین فرزند دلبند على مرتضایم
مصرعى از شعر ناب عصمت کبراى حقم
هشتمین پرورده‌ى ایمان و صبر مجتبایم
پاسدار پرچم پر افتخار حق پرستى
هفتمین سنگر نشین نهضت خون خدایم
دُرّ عبادت فارغ التحصیل درس عابدینم
ششمین زینت فزا از بهر محراب دعایم
در نایابى ز بحر دانش بحراالعلومم
پنجمین گنجینه‌ى اسرار کل ماسوایم
صادق آل نبى را وارث فقه و اصولم
چارمین استاد دانشگاه تکوین ولایم
وارث موسى بن جعفر در مسیر پایدارى
سومین نور دل آن پیشواى مقتدایم
محور چرخ زمانم، حجت روى زمینم
دومین گل از گلستان على موسى الرضایم
در مسیر حق پرستى بعد آباء گرامم
اولین هادى خلق بعد از مصباح الهدایم
در شجاعت بى قرینم، در سخاوت بى نظیرم
حق پرستان را حبیبم، دردمندان را دوایم
من وصیم، من ولیم، من نقیم، من سخیم
زانکه همنام على معنىِ، هاى هل اتایم
آیه‌ى تطهیر را مصداق و از امر الهى
آیه‌اى از شاخصار نصِ نون اِنّمایم
غم مخور (ژولیده) فردا پاى میزان عدالت
شافعت در نزد حق هنگام پاداش و جزایم



اندوه، چون خونی فشرده، در شقیقه های زمان می دود.
تاریخ، ملتهب و پریشان می تپد.
باد، خاکسترنشین حادثه، می وزد. بوی شیون، هوای ناهنگام
این حوالی را شکافته است.
نفسی نیست؛ زهر در شریان های خورشید قد می کشد.
چهل و دومین بهار عمرش، پر پر می شود.
سامرا، در جذر و مد حادثه، ناآرام بر سر می کوبد؛ چهل و دومین بهار،
پشت پلک های خورشید، به پایان نمی رسد و در خزان می پیچد.
حنجره ام را گشوده ام تا فریادهایم را بشنوند، حنجره ام را گشوده ام
تا با صدای فرو ریخته ام، خواب حادثه را بیاشوبم.
حرامیان، چه گستاخانه شانه های پرصلابتت را در خاک های سامرا
ته نشین کردند؛صدای سرشارت را؛ اما نه! هنوز پنجره ای هست؛
هنوز بال های خورشید، گسترده است.
زهر، در یاخته های روز رویده است.
توانی در زانوانش نمی یابد.
بر سجاده خویش فرو ریخته، با حالی غریب و
اندوه خویش را بر شانه های خاک فرو گذاشته است.
ایستاده است و منتظر، تا با طنین بال ملایک، سفر خویش را به ملکوت
آغاز کند. ایستاده است و کوچه های نامردی، آتش گرفته است.
ایستاده است تا زنجیره های رسوا را از هم بگسلد.
ایستاده است تا شهادت، چون بهاری پیش رو، با بوی
گل هایسوخته، رو به رویش آغوش بگشاید.
زهر، در رگ هایش می دود و خورشید، رفته رفته خاموش می شود.
بوی شیون، بر شاخه های رها شده شهر می پیچد.



شهادت مظلومانه دهمین اختر آسمان امامت و ولایت
مشعل فروزان هدایت ،‌یا رو راهنمای امت ، کتاب
علم و زهد و حکمت ، ابن الجواد ، حضرت امام علی نقی ،
امام هادی سلام الله علیه بر شیعیان تسلیت باد

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)