کربلا هوایی و زمینی نقد واقساط تحت نظارت سازمان حج وزیارت با دریافت ارز مسافرتی ثبت نام مشهد مقدس همه روزه تهیه بلیط و ویزا کربلا در اسرع وقت 09125969399 # 09147428701 # 09361322233 # 021- 55015030 ) ثبت نام کربلا و حج عمره ومشهد مقدس (تحت نظارت سازمان حج وزیارت (خرید وفروش فیش حج عمره و تمتع با دریافت مجوز نقل انتقال از سازمان حج وزیارت مدارک برای ثبت نام کربلا (گذرنامه معتبر از تاریخ اعزام باید 6 ماه اعتبار داشته باشه 3 قطعه دریافت ویزای کربلا در اسرع وقت ثبت نام مشهد مقدس همه روزه  جوان اسمانی ویژه نامه میلاد حضرت علی اکبر(ع)به تمامی جوانان مسلمان غیور کشور مبارک باد - تورزیارتی نور (ثبت نام تورهای کربلا حج عمره وتمتع و مشهد مقدس (تحت نظارت سازمان حج وزیارت(لباس احرام حج ساک ....موجود است
X
تبلیغات
رایتل

تورزیارتی نور (ثبت نام تورهای کربلا حج عمره وتمتع و مشهد مقدس (تحت نظارت سازمان حج وزیارت(لباس احرام حج ساک ....موجود است

جوان اسمانی ویژه نامه میلاد حضرت علی اکبر(ع)به تمامی جوانان مسلمان غیور کشور مبارک باد


تقدیم به تمامی جوانان مسلمان و غیور کشورم
که الگویشان در زندگی , جوان رشید و دلاور کربلا ،
حضرت علی اکبر علیه السلام است
میلاد سرو قامت آل یاسین ، رعنا جوان حسین بن علی
شیر مرد صحنه نبرد کربلا،رنگین کمانی ازجلوه های ایثار
و جانبازی ، نورچشم آقا ابا عبدالله (ع) الحسین ،
الگوی جوانان غیور مسلمان
حضرت علی اکبرعلیه السلام
وبزرگداشت روز جوان بر جوانان  و جمیع عاشقان و پیروان
طریق سرخ علوی مبارک باد
 




قد دلجویش به شاخه شمشاد می ماند؛ سایه گستر و پربار.
جام چشم هایش چون شط شراب است، زلال و درخشنده تر از آفتاب.
کمال ابروانش به رعد شباهت دارد؛ به ستیغ کوه.
طره مشکین گیسوانش، شاخه طوبی را به یاد می آورد؛ سبک و رها چون موج.
حُسن یوسف در مقابل توفان زیبایی اش، پیراهن درید و شاهدان عالم قرب،
از شکوه وجودش، پای در گل ماندند و خوبرویان دل بُرده از جهان،
انگشت حیرت خویش را به بهای ترنج بریدند.
اما این زیبایی صورت، حجابی است تا آن سر غیبیه، مکتون بماند
و این ظاهر خَلقی، آن باطن خُلقی را پرده داری می کند.
صدف را دیده اید که با همه زیبایی و شگفتی اش، محزون مروارید است؟
تا صدف را نگشایید، کجا می توانید به آن گوهر پنهانی وجود دست یابید؟!
این کوثرنشان حیدری نسب، در جمال لم یزلی اش،
آیینه داری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را می کند،
اما تو در تعلق و تعیین این جلوه و جذبه ظاهری نمان.
پشت این آیینه هزار جلوه، وجود صیقل یافته ای است که بیش از همه،
بر حقیقت پنهان محمدیه صلی الله علیه و آله نزدیک است.
بی جهت علی اکبر صلی الله علیه و آله را پیامبر دوباره آل اللّه ننامیده اند؛
تو بهانه این نسبت را در ظهور عینی او جست وجو می کنی،
اما دلیل، در حضور غیبی اوست.
چاره ای نیست! تو نیز برای یافتن آن نور پشت دریاها،
باید در وجود حضرتش غرق شوی!


او آمده تا نام سپیدش که از تمامیِ گیتی پیشی گرفته،
نوید هر خاکی باشد که همه رقم سیاهه عصیان در آن انباشته شده.
هنوز مفاخر «بنی هاشم»،
نیکی‏ها و مناقب و کردار زلال او را برمی‏شمرند.
ایده‏های جوان و نوین او، اندیشه‏ های تازه
و پر طراوتش، هماره زبانزد است.
رخساره‏ های تابان، پاکْ نهادی و خوشخویی
و منطق ارجمند او را به پیامبر عطوفت شبیه می‏دانند.
این جاست که باید انگشت حیرت گزید از
خورشیدهای تکثیر در پنجره‏هایِ رو به اشراق.
باید شگفت‏ زده شد با منظره ‏ای از این دست
که تا بی ‏نهایت زیبا می‏رود.
ارزانی آیینه‏ ها برق این نگاه‏های نرم و گرانسنگ
و تقدیم لحظات انسان، وجد و سرور در این گلگشت مفرّح.


می‌آیی و لیلا شده مجنون عطر و بوی تو
دستی به رویت می‌کشد، یک دست بر گیسوی تو
نه بر نمی‌دارد کسی یک لحظه چشم از روی تو
یک چشم زینب بر حسین آن چشم دیگر سوی تو
هم باده نوش کوثری، هم مست از جام علی
باز، ای محمد! می‌رسی، این بار با نام علی
یا رب و یارب ساغرت، یا حق و یا حق باده‌ات
از مستی لب‌های تو میخانه شد سجاده‌ات
یک دم علی گل می‌کند در آن لباس ساده‌ات
یک دم محمد می‌رسد با زلف تاب افتاده‌ات
می‌آید از در مصطفی امشب که مستم با علی!
حالا که تو هر دو شدی پس یا محمد! یا علی!
تسبیح زیبایت دل روح الامین را می‌برد
آن قد و بالایت دل اهل زمین را می‌برد
ناز قدمهایت دل سلطان دین را می‌برد
موج نگاهت کشتی اهل یقین را می‌برد
غرقند قایق‌های ما در بهت اقیانوس تو
بال ملک می‌سوزد از «یا نور و یا قدوس» تو
وقتی رجز خوان می‌شوی، انگار حیدر می‌رسد
یک لافتای دیگر از نسل علی سر می‌رسد
ای نسخه دوم! ـ که با اصلش برابر می‌رسد
پیش تو می‌لرزد زمین، گویی که محشر می‌رسد
صف می‌کشد یک شهر تا شاید تماشایت کند
مه می‌رسد تا یک نظر در صبح سیمایت کند
شهزاده! دل را می‌بری از شهر با یک گوشه لب
ای مرد! تو یا یوسفی یا احمدی، یا للعجب!
چشم انتظارت کوچه‌ها، ای ماه زیبای عرب!
صبح یتیمان می‌رسد تا می‌رسی تو نیمه شب
دستان تو میراثی از دست کریم مجتبی
اصلا تو گلچینی شدی از گلشن آل عبا
تا پرده‌های خیمه را ماه جوان وا می‌کنی
هم دشمن و هم دوست را غرق تماشا می‌کنی
با شرم و خواهش یک نظر در چشم بابا می‌کنی
از او چه می‌خواهی؟ چرا این پا و آن پا می‌کنی؟
ای کربلایی این تو و این لحظه‌ی دلخواه تو
ای شیر مست هاشمی اینجاست جولانگاه تو
می‌خواستت در خاک و خون اصلا خدای کربلا
اصلا سرشتت از گِلی خونین برای کربلا
تا باز باشی بهترین، در روضه‌های کربلا
اما در این توفان امان از ناخدای کربلا
با خواهش چشمان تو تا اذن میدان می‌دهد
با رفتنت آرام جان! دارد پدر جان می‌دهد


در کوچه باغ‏های کهنسال زمین،
آسمانی‏ ترین عاشقانه‏ های یک جوان است
که جاری است و در جسم خاموش شب،
یاد دوباره‏ای از خورشیدِ مهرانگیز پیامبر است که روان.
نگاه تقویم‏ها پر از بهار می‏شود، دلاویز؛
و کتاب خاطرات دنیا، بوستانی می‏شود عطرافشان.
گنجایش هستی از این بیش نیست
و این همه از نام اوست در مدینه.
به رنگ همیشه می‏آید تا گام‏های جوا
ن امّا جامانده را به خدا بکشاند
و دست‏های پر تحرّک امّا درمانده را
به دامان سبزنیایش برساند.
تا رعناییِ خویش را به پای برترین محبّت نهد
و دور از خوشایندِ این سرا و ستایش‏های پوچ،
شکفتگی خویش را فدای والاترین عشق نماید.
سر نهادن او به دُرّ واژه‏های پدر،
ترسیم واقعی ادب و درس مهمّی از احترام است.
او آمده تا به موازات همین سپاسگزاری،
پا در رکاب پدر،فضای بسته شب را به مذلّت بیفکند،
تا تشعشعی دلنواز وزیدن بگیرد.
آمده تا ندای سبز عرفان را در شریان‏های زیست بپراکند
و رگه ‏های شفاف قرآن را حتّی از سکوتش بشنویم.
در این تفرجِ همه گیر و مراسم برانگیخته از شور نوزا،
چه تبسّم‏هایِ شیرینی تعارف می‏شود!
در این ناگهان پر از شادباش،
چه خاک‏های خشکی که بَر می‏دهند
و همین طور میوه‏های کال ذهن است
که به روشنیِ پر رنگ می‏رسد.


نوزاد را در آغوش گرفت
پارچه سفید را از صورتش کنار زد وپیشانی روشنش را بوسید.
به چشم های سیاه و کوچکی که بی هدف همه جا را نگاه می کرد، خیره شد.
دست های سفید و مشت شده نوزاد را در دستش گرفت.
این نگاه ها، این چهره، این چشم ها، این لب و دهان کوچک، برایش آشنا بود.
اصلاً زینب با آنها بزرگ شده بود.
نوزاد را در آغوش فشرد.
چه قدر او را دوست می داشت.
گویا آمده بود تا تمام خاطرات کودکی اش را برایش زنده کند.
دلش برای آن روزها می تپید. لحظه هایی که با برادر از
خانه تا مسجد می دویدند و بعد جدشان او را از زمین بلند
می کرد می بوسیدش و روی شانه هایش می گذاشت.
این نوزد آینه بود، آینه ای برای آن روزها.
بوییدش، دست هایش را بوسید، نوزاد خندید.
دست ها و پاهایش را تکان داد، و بعد گریه کرد.
گرسنه اش بود.
او را در آغوشش فشرد و بعد به مادر سپرد.
در دلش گفت: آمنه شده ای لیلا، برایم آینه آورده ای که در آن جدم را
ببینم و روزهای خوش زندگی ام زنده شود.
و بعد زمزمه کرد:
السلام علیک یا رسول الله.
کودک در آغوش مادر آرام بود و شیر می خورد.



هلال ماه جبینش از دل شبِ زلفش رخ نمود، ابرهای پلک واره از
هم دور شد و برق نگاه یک جفت ستاره، آسمان مهتابی رخسارش را شکافت!
این نخستین تصویر از شمایل شهزاد بنی هاشم
در قاب نگاه چشم های لیلا علیهاالسلام بود!
از وقتی که پنجره چشم هایش را به روی جاده بی انتها
نگاه لیلا باز کرده بود، خواب را از دیدگان او ربوده بود؛
نه از آن جهت که دستی باید گهواره بی تابی هایش را تکان
می داد و یا جرعه های شیره گل، لبان او را به شبنم می نشاند!
لیلا نیز مثل هر زن دیگری، راه و رسم مادری می دانست
و سلوک مهربانی می شناخت، اما آن چه در گهواره دستان
او تکان می خورد،یک کودک نبود که سپیدی موی مادر
را به پای بزرگ شدن خویش بطلبد.
او از هم اینک بزرگ بود!
همانند اسم اعظمی که بر وی خطاب می کردند
و غیرت بوتُراب را در برق چشمان او به تماشا می نشستند!
انگار که از هم اکنون با ذوالفقار نگاهش،
دروازه های کربلا را می گشود!
آن جلال و جبروتی که کودک لیلا را بر تخت بزرگی
و شوکت می نشاند، تکرار خطوط نسخه وجود حضرت
رسول اکرم (ص)بر صفحه هستی علی اکبر علیه السلام بود.
گویی برگه ای از کتاب جان پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله وسلم
در پیش چشم لیلای دور مانده از خاتم رُسُل قرار گرفته بود و او در آن
نظر نمی افکند و چیزی نمی خواند، جز آن چه به امین اللّه منتسب بود!
لیلا دیگر مادر کودک خویش نبود، بلکه دایه کودکی های
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شده بود!
و چه موهبتی برتر از آن که زنی
موسپید شود درراه روسپیدی عشق!
مگر نه آن که چیزی نخواهد گذشت که کودک رسول واره
لیلا، دلاور صحنه های کربلا خواهد شد؟!


اى فاطمه را آئینه ى کوثر دیگر
وى نوش لبت شهد و گل و شکر دیگر
هر گوشه‏اى استاده خلیلى به تماشا
آورده مگر دسته گلى هاجر دیگر
جبرئیل به شوق آینه پرداخته گویى
از کوچه ى نور آمده پیغمبر دیگر
کنعان شده بیتاب‏تر از جان زلیخا
یوسف ز سفر آمده با منظر دیگر
مشاطّه ایمان پى آرایش توحید
آورده ز گنجینه ى حق گوهر دیگر
اى اصل تو از آب و گل ختم رسالت
از نور حسین آمده‏اى حیدر دیگر
با زلف خم اندر خمت اى ماه دو هفته
بر تارک خورشید زدى افسر دیگر
اى نام تو پیرایه ى تسبیح ملایک
دیپاچه ى عشق آمدى از دفتر دیگر
در مرتبه ى وصل ازل خون
خدا را مثل تو نداده است خدا اکبر دیگر

حماسه از چشم‏های تو آغاز می‏شود در روزی داغ و خون ‏آلود.
رشادت یعنی «تو»؛ وقتی که در رکاب پدر،
تار و پود حادثه را شمشیر زدی.
امروز می‏آیی؛ عَلَم عشق بر دوشت،
با نشانه‏ای از آن سوی آسمان،
و زمین با خنده‏های نخستینت، شکفتن آغاز می‏کند.
در وجودت تکه‏ای از بهشت جا مانده است؛
آن گونه که از چشمانت عطر یاسی عجیب می‏تراود.
روشنای چهره‏ات با اُفق‏های دور و درخشان نسبت دارد.
ریشه‏ات از مقدم‏ترین رودخانه آب می‏خورد.
نخل‏ها، پیش قامتت کوچک می‏نمایند،
ای بزرگِ دوست داشتنی!
نامت از دهان زمین نمی‏افتد.
آزادگی، دوست دیرینه تو، خورشید،
همبازی کودکی‏ات و عشق، همسفره همیشگی توست.
قبایل عرب از گندمزار شجاعت تو نان می‏خورند.
پرندگان، چشم بر قانون رهایی‏ات دوخته‏اند.
می‏آیی و پنجه در پنجه کوه می‏افکنی و فرو می‏ریزی‏اش.
می‏آیی و از جای گام‏های سپیدت، درختانی از آینه قد می‏کشند.
بر اسب که می‏نشینی، بارانی از ستاره باریدن می‏گیرد.
مهتاب، امواج نگاه توست که بر دامن آسمان می‏ریزد.
تو علی اکبری؛
علوی سیرت و محمّدی صورت.
آئینت جوانمردیست. صدایت، لرزه بر اندام آنان می‏اندازد
که نفس‏های شیعه را بریده بریده می‏خواهند.
در آغوش باران زاده شده‏ای و از سینه بهار، شیر نوشیده‏ای.
از عشیره گل سرخی و از تبار آفتاب.
کوهستان‏ها، هوای پاک نفس‏هایت را به عاریت گرفته‏اند.
شاعرانه‏ترین واژه‏ها، شعر بلند حماسه‏ات را سرودن نمی‏توانند.
محرم در محرم تصویر تابناک توست
که بر صفحه خونرنگ عاشورا می‏درخشد.
لب‏های ترک خورده‏ات، سال‏هاست فرات را
سر در گریبان نگه داشته است.
صفحات آن ظهر سرخ را که ورق می‏زنم،
ردّ نگاه‏های پر هیبت توست که بر جا میخکوبم می‏کند.
تو اردیبهشت فصل‏های جهانی.
خاکستری‏ترین روزها را خورشید کلامت به تپش وا می‏دارد.
امروز می‏آیی و ما فانوس‏های عاشقی در دست،
میلاد خجسته ‏ات را نور می‏پاشیم.
می‏آیی و چکاوکان روشنی، روز آمدنت را به ترانه می‏نشینند
و رود های زمین، بهار آمدنت را آواز می‏خوانند.


نامت، تکرار جاودانه مهر است، در هجامه های مکرر درد.
نامت به گل می ماند؛ زیبایی... سکوت... و پرپر شدن.
نامت به شادی می ماند؛
سرور رقصانی که سینه پدر را به گُل می نشاند
وقتی که در ازدحام بی کسی هایش فریاد می شود.
نامت به شادمانی می ماند، علی!
حتی در میان هجوم نیزه و تیر و... بی کسی.
و به برادر و به یاور. و به پدر بزرگ؛
وقتی که پدر، دلتنگ آغوش گرم محمد0ص) می شود، وقتی که پدر
می خواهد به آرامش و سکوت چهره ای فراموش شده
در اذهان سنگ شده مردم پناه ببرد. نامت بزرگ است؛
یک بزرگی آرام؛ یک بزرگی بی انتها که ساحل را می شود
در زلالی دریای چشمانت یافت... نامت بزرگ است، «اکبر»!
نامت به تشنگی می رسد... ؛ درست وقتی که از لبان خشکیده
پدر، آب طلب می کنی و مولای تشنگان، نام بلندت را در صفحه اول تشنگان،
سرخ می نویسد و از آن جاست که با تشنگی، خویشاوند می شوی می سوزی،
خاکستر می شوی و آن گاه، در تاریخ، جاودانگی را حک می کنی.
نمی دانم چرا نامت همیشه پس از آب می آید؛
دو واژه بعد از تشنگی؟
کسی که خویشاوند نزدیک زلالی است...،
از خانواده دریا، کسی که به کوثر می رسد چرا؟ تشنگی چرا؟!
و پدر هم تشنه است؛
حتی تشنه تر از گریه های پیچیده در خیمه، حتی تشنه تر از
غیرت متلاطم شمشیرِ عمو، حتی تشنه تر از... تو.
برو، برو پسرم! و چه نزدیک است سیراب شدنت؛
آن هم از دست زیباترین مخلوق هستی، از دست جدّت
، محمد صلی الله علیه و آله وسلم ! برو پسرم!


می‏آیی و کائنات به تو سلام می‏کند.
عطر آرام تو که از افق لبریز می‏شود،
جهان در دامنه زلال روح تو به نماز می‏ایستد.
آفتاب در پیشانی تو شدت می‏گیرد.
تمام میوه ‏های درختان شاداب می‏شوند
و برگ‏های سبز برای تو شعر می‏خوانند.
گل‏های سرخ از لبخندهای بی‏ مضایقه تو جان می‏گیرند
و همه رودها، به شوق عطر تو به دریا می‏ریزند.
همه موج‏ها از تو یاد گرفته ‏اند که هیچ‏گاه از رفتن باز نمانند.
پیش از آنکه بیایی، ابرها نام زلالت را بر همه باریده بودند.
همه نام تو را می‏دانند. همه تو را می‏شناسند.
تو شبیه‏ ترین غنچه‏ ها به بهاری، تو شبیه‏ ترین شکوفه‏ های ازل
به پیامبری صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله .
همه عطر تو را می‏شناسند؛ نارنج‏ها، ابرها، بادها و گنجشک‏ها.
نام تو در خون همه گلبرگ‏های زیبا جریان دارد.
همه عطرها از مهربانی تو سرچشمه می‏گیرند.
تمام اردیبهشت‏ها از آغوش گرامی تو جان می‏گیرند.
بهشت، بهانه‏ ای‏ست برای دیدن تو. بی‏تو،
بهار توهمی بزرگ است که به کویرهای بی‏پایان ختم می‏شود.
تو مسافر تمام قلب‏هایی هستی که پرنده ‏ها را دوست دارند.
ماه از گریبان گرامی تو آغاز می‏شود
و روز در پیراهن تو تکثیر می‏شود.
با تو می‏توان خورشید را به کوچک‏ترین ایوان‏ها دعوت کرد
و باران را مهمان تمام شیشه‏ های غبار گرفته بی‏رهگذر.
امشب به یمن آمدنت تمام آینه‏ ها قد می‏کشند.
ابرها همه باران می‏شوند تا بی‏ واسطه
گونه ‏های بهشتی‏ات را ببوسند.با آمدنت،
عشق به مهمانی خانه‏ های فراموش شده می‏رود
و سقف خانه‏ ها ستاره ‏پوش می‏شوند.



بوی خوش نسیمی دلنواز از دور دست می آید.
شاید محمّد صلی الله علیه و آله است که در هیبت
«علی اکبر» از دامان لیلا بر می خیزد و دنیا را به شوق وا می دارد.
ذرّات خاک، بوی خوش قدم هایت را به سماع در
آمدند، آن گاه که پلک های کوچکت، دنیا را بر هم زد!
مردانگی از همین نگاه آغاز می شود.
تو پلک می گشایی تا روزها و شب ها بهانه ای داشته باشند برای آمد و رفت.
غیرت «علی علیه السلام »، در رگ هایت می دود و
رحمت «محمد صلی الله علیه و آله » در رفتارت.
عشق و عقل در تو به هم رسیده اند.
کودک دلبند حسین علیه السلام ، خدا می خواست تا
دنیا دوباره محمد صلی الله علیه و آله را به تماشا بنشیند
در رفتار و گفتار تو.پلک گشودی و آفتاب از نگاه روشنت، طلوع کرد.
هر تکان گاهواره ات، قلب زمان را می لرزاند؛
که تو یک قدم به کربلا نزدیک تر می شوی.
از دامان لیلا، چون واقعه ای بزرگ بر می خیزی
و دنیا را، به شوری عاشقانه فرا می خوانی.
کربلا، دیری است قدم هایت را به انتظار نشسته است.
تکیه بر گام های استواری و غیرت تو دارند، ستون های خیام عشق.
علی جان، ای مؤذّن اذان سرخ شهادت در گستره ظهری شورانگیز!
تو عشق را تفسیر کردی؛ آن لحظه که قدم بر میدان نبرد نهادی.
شنیده ام هیچ کس تیغی از غلاف بیرون نکشید.
گمان کردند رسول خدا صلی الله علیه و آله به میدان آمد؛
مگر نه این که تو شبیه ترین فرد به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بودی؟
صدایت، خاک را بارور کرد.
صدایت، در کنگره افلاک پیچید؛
«انا علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب»
و این یعنی عشق؛ یعنی اصالت.
صدای گام های عشق است که در هفت آسمان پیچید!
قنداقه ای از نور، در آغوش حسین علیه السلام است.
و حسین علیه السلام ، مشتاق دیدار جدّ
بزرگوارش، محمد در چهره زیبای کودک!
میلاد تلاقی دو نور در یک آینه، تکثیر دو اقیانوس،
حضرت «علی اکبر علیه السلام »، مبارک!



من شدم خلق که با عزمی جزم،
پای از بند هواها گسلم پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده، فارغ از شهوت و آز
و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرأت و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران باشم وبا شعله خویش
ره نمایم به همه، گر چه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم،
نه چنین زاید و بی جوش و خروش ،
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش می فهمم
کاین سه روز از عمرم ، به چه ترتیب گذشت
کودکی در غفلت ، نوجوانی و جوانی شهوت ، وقت پیری حسرت

زنده یاد دکتر علی شریعتی


خداوندا !

بگذار روزهای جوانی ام را با نفس فرشته هایت شماره کنم !
جوانی ام راخوش بوتر از پیراهن یوسف کن !
روزهای جوانی ، دلنشین اند ؛ دلنشین تر از نگاه لیلی ؛
خوش آواتر از صدای تیشه فرهاد و خواستنی ترند از عشق .
جوانی ، روزگارماندنی ترین خاطره هاست . . .
جوانی پلی میان کودکی و پیری است .
خوشبخت آن کسی است که این پل را به سلامت بگذراند
تا می توانی جوانی کن و جوان باش
اما یادت نرود که درگذشت زمان را چاره ای نیست که درمان کند
و این ناچاری به خاطر این است که قدر جوانی ات را بدانی . . .

روزجوان مبارک باد


هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خواب
پسرم! تا نعمت جوانی را از دست نداده ای، فکر اصلاح خود باش
که در پیری همه چیز را از دست می دهی، باید توجه کنی.
برای جوانان، توجه آسان تر و اصلاح نفس
و تربیت باطن سریع تر می تواند باشد.
در پیران، هواهای نفسانی و جاه طلبی و مال دوستی
و خودبزرگ بینی بسیار افزون تر از جوانان است.
دخترم! آفات زیاد بر سر راه است.
هر عضو ظاهر و باطن ما آفت ها دارد که هر یک حجابی است
که اگر از آنها نگذریم، به اول قدم سلوک الی الله نرسیده ایم.
«جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد، درقدم او دویدم و نرسیدم»)
جوان، دلی شاداب دارد و جانی بی قرار و بی تاب.
جوان، دلی بی کینه دارد و جانی همچون آیینه.
جوان، زنگار دل، آسوده تر می زداید و عشق و مهربانی را می سراید.
جوان، بر بلندای قله اندیشه و ایمان می نشیند و حقایق را نیکوتر می بیند.
و جوانی، بهار زندگی است و هنگام رستن از بردگی و بندگی .
جوانی، دوران شکفتن است و گل گفتن و شنفتن...
افسوس، این گنج شایگانی سرانجام از کف می رود
و بهار عمر و صفا و شادمانی، بر آدمی، خزان عجز و
ناتوانی می شود؛
که امام علی علیه السلام فرمود:
«شیئان لا یعرف فضلهما الا من فقدهما؛ الشباب و العافیة)
و ما کاشکی جوانی و سلامت را - پیش از آنکه باغ زندگانی،
رخت بر بندند- غنیمت بشماریم و عزیزشان بداریم.
مگر جوانان ما، هشت فصل عشق را طی نکردند؟!
جوانان امروز، مردان و زنان سرنوشت ساز فردایند و هرگز
در تارهای تنیده و غرور لحظه ها وتلاطم عصیان ها گرفتار نمی آیند؛
که نیک می دانند «سعادت» و «کامیابی»، یعنی: «هدف»
را شناختن؛ ابزار و امکانات رسیدن به آن را فراهم ساختن
و با «توکل به خدا» و «اعتماد به نفس» به سوی آن، تاختن.
جوانان، اراده ای سترگ دارند و دل هایی دریایی و بزرگ؛
که می توانند در آرامش سرسبز عشق، نیکی های و زیبایی ها
را بسرایند و دری به خانه خورشید بگشایند.
فقط باید با ستاره ها آشتی کرد و روی
به آستان عاشق ترین معشوق آورد.
فقط باید بر بال عنقای «وحدت» نشستن، از دام «کثرت»
رستن، زنجیر هواها و هوس ها را گسستن و دل به خدا، بستن.
مگر دیگران، چه دارند؟ تنها و تنها فلسفه هایی پوشالی ومکتب هایی که
هیچ گاه پاسخی برای خواسته های واقعی و بنیادینآدمی ندارند!
آنان رفتند تا ما بمانیم و با کوله باری از عشق و
امید، تا قله توحید برانیم. فرصت را از دست ندهیم
این فرصت طلایی را از دست ندهیم .
اگر چشم هایمان را به صداقت «دیدن» و پاهایمان را به
شکوه «دویدن» عادت بدهیم، «رسیدن»، عاقبت محتوم همه ماست.
فقط «جور دیگر باید دید» باز هم باید رفت، تا رسید!


جوانی شور است و اشتیاق، امید است و آرزو؛
شوری که باید آن را جهت داد تا چون عقربه ای شناور
در ناملایمات و توفان های زندگی، رهنمون سعادت گردد
که مردان بزرگ، عظمت نام خویش را ثمره جوانی می دانند
و رمز موفقیّت را در شناخت آن.
جوانی نردبانی است که پله هایش را با دست های خویش
باید ساخت، و با گام های خویش، می بایست
به سمت بلندترین نقطه آسمان گام برداشت
همچون اشتیاق جاری در خون جوانانی که خون خویش
را به خاک ریختند، تا «جوان» زنده بماند و امام
جوانان، در خلوت اشک و غربت، تنها نماند.
سلام بر جوانانی که در جوشش زندگانی و در اوج جوانی
لبخندهای پیر مراد خویش را، ره توشه نمودند و کشته شدن
در جوانی را بهتر از پیر شدن در حسرت و خسران برگزیدند
و رفتند، تا فراموشی سال های دور از خانه را به یاد ما بیاورند
رفتند، تا همراه با قافله جوانان کربلا، در روشنایی سرسبز
حضور، بال های یکدست خویش را رها نمایند.



خدا کند که جوانان زحقّ جدا نشوند
به صحبت بد و بدخواه مبتلا نشوند
مقدّسات جهان را، به زیر پا ننهند
شرور و مفسد و بیدین و بیحیا نشوند
ز درس و مدرسه تعلیم و تربیت گیرند
هوا پرست و طمعکار خودستا نشوند
خدا کند که جوانان ره هُنر پویند
شکسته حال و پریشان و بى نوا نشوند
به منصبى که رسیدندخویش گم نکنند
به نارضائى بیچارگان رضا نشوند
پى سیاست بدکارگان قدم نزنند
وطن فروش و خطاکار و بد ادا نشوند
بجان و مال و بناموس کس طمع نکنند
در این معامله هم کیش اشقیا نشوند
خدا کند که جوانان عقیده مند شوند
سبک عیار و تهى مغز و خودنما نشوند
سر عقیده خود پاى فشارند چو کوه
بسان کاه زهر باد جابجا نشوند


من جوانم ....
تمام هستی، در دست های من است
و آرامش و اطمینان بی پایان گام هایم بر عرصه خاک،
به هر سو می رود. تمام آرزوها،
همه امیدها و باورهای آسمانی، در من به یقین می رسند
و شادمانی هایم را هیچ هراس آینده ای
به لرزه نمی اندازد؛ زیرا که من جوانم... .
جوانی، سرمایه بی بدیل هستی،
بر شانه های من نشسته و مرا به آینده ای روشن می برد .
جوانی، با دست های توانمندش، هیچ آرزویی را محال نمی داند
و چشم های خوش بین همیشه اش، هیچ مقصدی را دور نمی انگارد.
این لحظه های سبز، این نفس های طلایی، اما از جنس بادند که شتابان،
مرا با خود می برند و روزهای تقویم مرا بی درنگ، پشت سر می گذارند.
جوانی، این پرنده سبکبال تیز پرواز، این مجال گریزپا،
بی وقفه، در حال رفتن است. اگر بنشینم،
اگر لحظه ای غفلت در من رخنه کند،
اگر نفسی سستی و لغزش، گام هایم را وسوسه کنند
و مرا به سکون وا دارد،او می گذرد و من با حسرت و خسران،
سرافکنده خویش، با دست های تهی، با آروزهای بر باد رفته
و مقصدهای به دست نیامده، تنها خواهم ماند.
من، جوانم من جوانم؛ از نسل باور به توحید؛
از تبار روشن تاریخی که همیشه،
سر بر اوج تمدن و عدالت و سربلندی می ساید؛
از سلاله هر آنچه ایمان و خداخواهی و تسلیم و مسلمانی است.
آروزهای دور و نزدیکم را بر دوش صبر و توکل خویش می گیرم
و زیر سقف آسمان آبی وطن، با دلی سرشار از خداوند بی همتا،
رهسپار آینده مواج خویشم . آینده من، یعنی فردای این سرزمین
و فردای این سرزمین، یعنی فردای من... .
من، پا در رکاب فردای روشنی هستم که در این خاک شقایق خیز،
مرا به خدا برساند و لبخندهای مکرر خوش بختی را در لحظه لحظه روزگارم بنشاند.
در این مسیر، هیچ تهدید بیش و کمی و هیچ خط و نشانی،
مرزهای سرزمین مرا از من نمی تواند گرفت.
من با تمام جوانی خویش، با پیراهن روئین تنی که جوانی بر پیکرم پوشانده،
در جست و جوی آرزوهای خویشم و از این میان، وطنم را
با هر چه غیرت و خدایم را با هر چه استقامت خواهانم
به یاد لاله های جوان هرگز از یا جوانی من نخواهد رفت
که لاله هایی، در رهگذار باد ایستادند و پرپر شدند
تا من نهراسم و قد کشیدن هایم را هیچ توفانی، بی برگ و بر نکند.
تا هستم، از راه سبزی که سروهای در خون تپیده،
با انگشت شاخه های مؤمنشان نشان دادند، به بیراهه نخواهم رفت.


حیدر ثانی بیامد یا نبی رخ می نماید
اکبر زیبای لیلا پرده از چهره گشاید
روی او روی محمد، بوی او بوی محمد
خلق او خلق عظیم و خوی او خوی محمد
ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.

الا ای خضرِ رحمت تشنه‌کامِ لعلِ لب‌هایت!
خجل گردیده زیبایی، ز شرم روی زیبایت
زیـارت نامه زوار ثـارالله، سیمایت
حسین بن علی گردیده محو قد و بالایت
جـلال احمـد و آلـت، جمـال الله تمثالت
سر و جان خاک درگاهت، دل بابا به دنبالت
ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.


حیدر ثانی بیامد یا نبی رخ می نماید
کبر زیبای لیلا پرده از چهره گشاید
روی او روی محمد، بوی او بوی محمد
خلق او خلق عظیم و خوی او خوی محمد
ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.


جن و ملک گرم مدح و سجودت
در راه حق رفته بود و نبودت
ای جلوه ی بارگاه حسینی
شش گوشه شد ، آن حرم با وجودت
میلاد سرو قامت آل یاسین مبارک

ای رخ تو کعبه دلها ، میوه ی قلب گل زهرا
ذکر همه عاشقا اینه ، خوش آمدی یوسف لیلا
ای جان ما جانان ما ، خورشید ما مهتاب ما
با مقدمت خنده نشست ، روی لب ارباب ما
میلاد نور چشم آقا ابا عبدالله حسین (ع) مبارک


ز فرزند امیرالمؤمنین و زادهْ زهرا
شبیه روی بیغمبر ، علی اکبر آورده
به شام یازده ْشعبان عیان شد آن مه تابان
خرد گفتا حسین از ماه گردون بهتر آورده
ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.


آفاق منور شده از طلعت ماهی
ماهی که اصیل است و برازنده شاهی
این زاده لیلاست، بود مظهر توحید
ثانیِّ محمد بود این نور الهی
ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد


جمال حضرت جانان، بود نامش علی‌اکبر
عزیز خالق سبحان بود، آن وارث حیدر
که هست ثانی احمد، جز علی‌اکبر، گل لیلا؟
بحق این مظهر ایمان بود، بر عالمی سرور
ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد

ای سرو بوستان ایستادگی!
ای زیباترین گل باغ حسین!
ای جوان رعنا و رشید حسین!
ای علی را یادگار!
ای علی اکبر!
سلام و درود بی پایان بر صورت و سیرت پیامبر گونه ات.


چهارچیز را پیش از چهار چیز غنیمت شمار:
جوانی پیش از پیری
صحت پیش ازبیماری
توانگری پیش از فقر
و زندگی پیش ازمرگ (حضرت رسول-ص)
*روز جوان مبارک*
میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام


فرازی از سلام امام زمان (عج) به حضرت علی اکبر:
سلام بر تو ای نخستین کشته از فرزندان بهترین سلاله از نوادگان ابراهیم خلیل!
درود خدا بر تو و بر پدرت باد! ... خداوند ما را از ملاقات کنندگان وهمنشینان تو و همنشینان جد و پدر و عمو و برادر و مادر مظل.مه ات قرار دهد!
بحار الانوار ، ج 101، ص 469


پیامبر اکرم(صل الله علیه) می فرمایند:
به راستى که خداوندمتعال به جوان عبادت پیشه بر فرشتگان مى بالد و مى فرماید:
به بنده ام بنگرید! به خاطر من از خواهش نفسش دست کشیده است .
میلاد حضرت علی اکبر(علیه السلام) و روز جوان مبارک



الا ای ماه شعبان! ماه احمد را تماشا کن
جمال بی‌مثال حیّ سرمد را تماشا کن
در اقطاع زمین خلد مخلّد را تماشا کن
محمّـد را محمّد را محمّد را تماشا کن
ولادت یافت با حُسن رسول الله، زیبایی
جمـال ماه لیلا را ببین با چشم زهرایی
ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.

ای نور خاندان نبوت جمال تو
ای فخر دودمان امامت کمال تو
ای اشبه تمام خلایق بخلق و خلق
بر خاتم نبوت و حسن خصال تو
میلاد حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.

نسل جوان را به جهان رهبری
جلوه ی توحید، علی اکبری
هر که هوای رخ احمد کند
در تو تماشای پیمبر کند
ولادت باسعادت سرو باغ احمدی، آینه ی محمدی و روز جوان مبارک

الگوی شجاعت و ادب، اکبر
دردانه ی فاطمی نسب، اکبر
فرزند یقین، زنسل ایمان بود
پرورده ی دامن کریمان بود
جان، برخی نام ماندگارش باد
یاد ادبش نمی رود از یاد
آن یوسف حسن و ماه کنعانی
در خلق و خصال، احمد ثانی
آن شاهد بزم، سرو قامت بود
دریا دل و کوه استقامت بود


این یوسف لیلاست که یوسف شده ماتش
پیوسته فرستاده ز کنعان صلواتش
هم محو کمال آمده هم محو صفاتش
آثار محمد(ص) متجلی ست ز ذاتش

آسمون وا شد و پیک خدا پر کشیده
ذکر یامظهر العجائب امشب رسیده
شبه پیغمبره سوره کوثره
مه دلبر حسینِ علی اکبر حسینه
میلاد نور چشم آقا ابا عبدالله حسین (ع) مبارک

میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام
مبعث، عید شکوفایی خوشبوترین گل هستی، و روز جوان مبارک.


جمال حضرت جانان، بود نامش علی‌اکبر
عزیز خالق سبحان بود، آن وارث حیدر
که هست ثانی احمد، جز علی‌اکبر، گل لیلا؟
بحق این مظهر ایمان بود، بر عالمی سرور
ولادت حضرت علی اکبر(ع) و بزرگداشت روز جوان مبارک باد.
 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)