X
تبلیغات
رایتل

تورزیارتی نور (ثبت نام تورهای کربلا حج عمره وتمتع و مشهد مقدس (تحت نظارت سازمان حج وزیارت(لباس احرام حج ساک ....موجود است

ویژه نامه حضرت علی (ع) و روز پدر



مردی می ‏آید از تبار نور، از تبار عاشقان و شوریدگان.
مردی که محمد صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏آله از گل خنده‏ های نگاه
او نشاط می‏ یابد و ابوطالب در نیمه شب‏ های بیداری دل، با او راز دل می‏گوید
و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روی او می‏گشاید تا 
گلشادمانی را آبشار لبخند او شکوفا کند.
مردی که طلوع مهرانگیز نگاهشْ دیگر بار حلاوت وصال
و عشق را در چشمه لایزال به جان پاکان می‏ نوشانْد 
و پیاله حیات عاشقانْ از نگاهش لبریز می‏شد.
علی، فصیح ‏ترین شعر حیات و زیباترین آواز آفرینش بود


  

امروز وقتی خورشید، سر از بالین کوه‏ها بردارد و طلوع
کند همتای خود را در زمین خواهد یافت؛ 
مولای نخلستان‏ های سکوت و چاه، مولای شبگرد کوچه‏ های کوفه را که 
بار امانت بر دوش، خلافت خدا را بر زمین مجسم خواهد کرد.
فردا، یتیمان، طعم نان دست‏های فاطمه
را در بخشش شبانه او، بی‏منّت خواهند چشید.
ببار ای ابر رحمت؛
که میلاد تو، آغازگر انگشتان ذوالفقاری نور است 
و فتح خیبر، دری است که به روی بازوان عدالت گشوده است
تا آن را برای همیشه، در تاریخ قلوب مؤمنین ثبت کنی.
تا که بر لب نامت ای زیباترین، می‏ آورم
آسمان‏ها را تو گویی بر زمین می‏ آورم
تو طلوع آفتابی، من اذان مغربم زیر
لب نام امیرالمؤمنین می ‏آورم


ای علی(ع)! ای کرامت شگرف! 
تو از طلوع کدامین ستاره برآمدی که 
زمین، چنین عظمت نامت را متحیر ماند؟

آنک، در بارگاه یادت، ساکنان آسمان نیز به تماشای جلوه های
جاودانی جمالت شسته اند و «عشق» هنوز نیز
مجذوب آن چهره و قامت است!
ای بزرگ شکوهمند که عشق و نیایش دو پناهگاه همیشگی
توست، بگذار در معبد نگاه آسمانی ات زانو 
زنیم و از سبوی صفایت ساغری برگیریم.
ای قلّه فرازمند اندیشه و عشق!
جام های تهی جانمان رابه
شراب های روحانی ژرف ترین نگاه ها بارورکن
و زنبیل های کوچک احساسمان را از عطر نجیب
مهربانی های به تصوّر نیامده ات بیا کن!
چقدر به تو محتاجیم در جهانی که برگه هویتش را گم 
کرده است و در سطل های زباله اتمی دنبال تصویرهای
ماهواره ای موهوم خویش می گردد.
نامت، آفتاب امیدی است که فقط پنج بار بر ظلمت زمین گذشت
و گرمی این سال های سرد، ادامه مهربان اوست.
ای شکوفه بارور! ای نسیم نوازشگر!
وای طوفان برخاسته! زمین را دریاب؛ 
که در گاهواره غفلتی عظیم خفته است و آسمان را ک
ه معبر ماهواره های توطئه است.
گردبادی برپا کن! طوفانی برانگیز! نهیبی بزن!
ای دستت خیبر کن!وای ذوالفقارت کفرشکن!
دنیا به تو محتاج است و عشق، که در کوره راه های خشونت 
مانده است، و مهربانی یی که مقبره اش غارت شده
و غارتی که عالمگیر است!
ای مظلوم قدرتمند!
تقی متقی


تا صورت پیوند جهان بود، علىّ بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، علىّ بود
شاهى که ولىّ بود و وصىّ بود، علىّ بود
سلطان سخا و کرم و جود، علىّ بود
آن شیر دلاور که ز بَهر طَمَع نفس
در خوان جهان پنجه نیالود، علىّ بود
آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود، علىّ بود 
آن شاه سرافراز که اندر ره اسلام
تا کار نشد راست نیاسود، علىّ بود
آن قلعه گشائى که در از قلعه خیبر
بر کند به یک حمله و بگشود، علىّ بود
دم به دم ، دم از ولاى مرتضى باید زدن
دست و دل بر دامن آل عبا باید زدن
نقش حبِّ خاندان بر لوح دل باید نگاشت
مُهر مِهر حیدرى بر دل چو ما باید زدن
هر درختى کو ندارد میوه حُبّ علىّ
اصل و فرعش چون قلم سر تا به پا باید زدن
شاعر: شمس تبریزى


13 رجب سال سی‏ ام از عام الفیل! 
آسمانیان طبق طبق نور می‏ آوردند، آن‏گاه که دیوار کعبه شکافته شد
و فاطمه بنت‏ اسد قدم به درون کعبه نهاد که علیِّ اعلی خانه خویش
را ازبرای قدوم مبارک او آماده کرده بود... . 
و او آمد که نام خود را از خدا گرفته بود و آمده بود تا
بت‏های خانه را درهم بشکند و بر پشت بام آنْ ندای یگانگی و توحید 
ذات مقدس خدای تعالی را سر دهد و او را تقدیس کند 
و فریاد حق‏ طلبی‏ اش را از میان کفرهاو نفاق‏ها به گوش جان‏های عاشقان
برساند و پرواز شورآفرین کبوتران عشق را جانی تازه بخشد.


یاس ها و نرگس ها 
در بی کران های گذرگاه هستی، 
عرشیان و زمینیان را 
در هاله ای از عطر و رویا می برند؛ 
چرا که عطر وجودشان را 
از وجود علی (ع) به ودیعت گرفته اند! 
آب های همه دریاها از انعکاس نام او 
می درخشند و می خندند 
و نسیم های بهاری،
در وزش لابه لای شاخ و برگ های
بیدهای مجنون نام او را زمزمه می کنند .
نغمه خوش طنین نام اوست 
که این گونه بلبلان عاشق را 
به ترنم در آورده است 
و بهشت برای خاطر او 
تمام زنبق هایشان را 
نثار زمینیان کرده است! 
او علی است؛
طبیبی که هر کجا که لازم باشد 
بر زخم ها مرهم می نهد 
و دل های نابینا و گوش های ناشنوا 
و زبان های بی کلام را درمان می کند. 
او علی (ع) است که غفلت و نادانی 
و حیرت و سرگردانی را معالجه 
و روشنی های حکمت و عرفان را 
تقدیم دل ها و جان های 
تشنه عاشق الهی می کند.


شانه‏ هایت، ستون محکمی است پناهگاه امن خانه را.
دست در دستانم که می‏گذاری، خون گرم آرامش، در کوچه رگ‏هایم می‏دود.
در برابر توفان‏های بی‏رحم زندگی می‏ایستی؛ آن‏چنان‏که گویی هر روز از گفت‏وگوی کوهستان‏ها باز می‏آیی.
لبخند پدرانه‏ات، تارهای اندوه را از هم می‏دراند.
تویی که صبوری‏ات، دل‏های ناامید را سپیده‏دم امیدواری است. مرامنامه دریا را روح وسیعت به تحریر می‏آید؛ آن هنگام که ابرهای دلتنگی، پنجره‏های خانه را باران می‏پاشند.
آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است.


ستاره روشن شهر
به شادباش تولّدت آمده بودم در سپیده دمی سوخته
و نسیم های روشن ملکوت،
کلام را به رقص آورده بود. تو در خانه خود متولّد شدی
در خانه خدا، محمّد، ابراهیم، و خشت خشت این خانه
از عطر نگاه پیامبران آکنده بود.
تو میراث دار عطری بودی که سالیان سال، مشام جان روحانیان 
را نوازش داده بود و اهل نَفْس را به دل آشوبه انداخته بود.
تو در خانه خدا دیده گشودی و هیچ کس ندید که در آن لحظه ملکوتی
میان تو و آفریدگارت چه پیمانی رفت که تا هنوز و
همیشه تاریخ، با یادت، کاینات خدا خواهد لرزید.
تو آرامش ارغوانی صبحی بودی که از پسِ شام های تیره مکه سر 
می زد و تا روشنای جان کودکان گرسنه خانه های کوفه پیش می رفت.
تو هیچ کس نبودی و همه کس بودی؛ هیچ کس نفهمید خداوند
چرا تو را به درون خانه برد و نگاهبان گاهواره بهترینان کرد
هیچ کس نفهمید چرا ستاره های آسمان مکه، در شب میلادت
سرخِ سرخ سوسو زدند؛ هیچ کس نفهمید چرا درختان نیایش 
در نخلستان ها قد برافراشتند و چاه ها در شادی تولّدت گریستند...
به شادباش تولّدت آمده بودم در سپیده دمی سوخته و «علی» 
کلمه یگانه ای بود که در گوش جانم می نشست؛
به کعبه نگریستم، ستاره ای بر پیشانی اش می درخشید 
و ستارگان در فروغ جاودانه اش رنگ می باختند...


عظمت این کودک، آسمان‏ها را به زانو در می‏ آورد.
کعبه هرگز شکوه کودک تو را تاب نخواهد آورد، بنت اسد!
اندکی درنگ کن، هم اکنون کعبه را خواهی دید 
که از شوق حضور طفل تو، سینه خواهد شکافت!
و کعبه، آغوش گشود و فاطمه را چون جان شیرین پذیرا شد. 
چشم‏ ها، مبهوت و متحیّر، عظمت این دقایق را به نظاره نشسته بودند.
صدای همهمه، بیشتر شد؛ بنت اسد داخل کعبه شد و ابوطالب، 
این خبر دلنشین را مشتاق شد و به جستجوی همسر شتافت.
نه! کسی راه به کعبه ندارد؛ کعبه اکنون مهبط فرشتگان است!
سه روز گذشت و برای ابوطالب، سه هزار سال گذشت. 
و سرانجام یک روز نسیم، عطر یک خبر دل‏ انگیز را 
به مشام تشنه ابوطالب رساند و روح و جانش را صفا داد.
... و آفتاب طلوع کرد؛ آن هم از کعبه
فاطمه، ماه را در بغل گرفته بود! 
صدای همهمه بیشتر شد؛ این کودک چه قدر عظمت دارد! 
به دنیا آمد و «علی» شد.
ابوطالب، به شکرانه وجود علی، میهمانی باشکوهی داد و گفت: 
به برکت حضور این کودک، هر که به میهمانی می‏آید، باید اوّل هفت بار به دور کعبه طواف کند!
دیدار علی قداست دارد! اول باید پاک شد، مطهّر شد، آن گاه به دیدار علی رفت!
پیامبر رحمت، طفل را در آغوش گرفت! آفتاب، ماه را در بغل گرفت 
و ماه، پلک گشود و به یمن دیدار آفتاب، تبسّم کرد.
و ماه، از آغاز تولد، برادر آفتاب شد! 
مولا! ای که تمام واژه ‏ها، از توصیف عظمت تو عاجزند!
و ای آن‏که تمام عقل‏ ها از درک بزرگی ‏ات قاصر! چه تقدیر دلنشینی داری! 
می‏ آیی از کعبه و می‏روی در خانه خدا! 
علی جان!
درمانده‏ ام از وصفت که پیامبر صلی ‏الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم چه زیبا فرمود: 
«اگر تمام درختان قلم شوند، تمام دریاها مرکب و تمام انس و جن کاتب، 
باز هم نمی‏ توانند ذره‏ ای از فضایل علی را بنویسند».
پس مرا ببخش که جسارت کردم و خواستم شکوه تو را، در قالب واژه ‏های زمینی به تصویر کشم! 
مگر می ‏شود لحظه ‏های عمیق حیدری را نوشت؟
تو همانی که در بدر و احد حماسه آفریدی و در خیبر، آسمان و زمین را به تحسین واداشتی.
تو همانی که صورت بر آتش تنور پیرزنی گرفتی و صولت صفدری را با شادی کودکان قسمت کردی!
نه! بگذار خاموش شوم که هرگز قادر به گشودن سرّ خدا نیستم!
بگذار تو را به اندازه درک خودم دوست بدارم؛ 
آن قدر که در قلب کوچک من. جای شوی!
خدیجه پنجی


فلک امشب مگر ماهی دگر زاد
زماه خویش ماهی خوب تر زاد
غلط گفتم که خورشید درخشان
که مه یابد زنورش زیب و فر زاد
شهنشاهی، بزرگی، نامداری
که شاهان بر رهش سایند سر زاد
صف آرای جهان آفرینش
درخشان گوهری والا گهر زاد
ز بعد قرن ها گیتی هنر کرد
که این سان قهرمانی باهنر زاد
پدرها بعد از این هرگز نبینند
که دیگر مادری این سان پسر زاد
فری بر مادر نیکو سرشتش
غزال ماده گویی شیرنر زاد
بشر بود و به خلق و خو خدا بود
خدا بود و به صورت چون بشر زاد



پدر! می‏خواستم درباره ات بنویسم؛ گفتم: یداللّهی؛ دیدم، علی است. گفتم نان‏ آور شبانه کوچه‏ های دلم هستی؛ دیدم علی است. خلوص تو در عشق ورزیدن را نوشتم و روح تو را از هر طرف پیمودم، به علی رسیدم.
آن‏گاه، دریافتم که تو، نور جدا شده‏ ای از آفتاب علی هستی، تا از پنجره هر خانه‏ ای، هستی را گرما ببخشی ؛ و این‏گونه بود که علی علیه‏السلام ، نماینده خدا و نبی شد و پدر، نماینده علی علیه‏السلام .
تو را به من هدیه دادند و من امروز، تمامی خود را به تو هدیه خواهم کرد؛ اگر بپذیری.


افق را شکافتند و از میانه آن خانه ای چارگوش بر زمین نهادند. 
هر که را در سینه، قلبی موحّد بود، روی بدین سوی داشت
و این خانه از همیشه تا همیشه، قبله قلب های چون آیینه بود.
این خانه، چون صاحب خود، تنها بود و خالی تا اینکه جبرائیــل
و سه همراه او، گهـواره ای را در گوشـه ای از آن بـه
آواز درآوردنـد و بعـد نـوری و مادری و فرزندی.
از این پس، کعبه زادگاه نوری است که پرتوی از آن
هزار خورشید را به محاق می بَرَد.
تفرّج گاه طفلی است که شمّه ای از شاخه معرفتش، هر باغی 
را به وجد می آورد. علی، مکی ترین آیه خدا، هر مدینه ای
را از این پس در غربت خود، اقامت می دهد.
شادا و خرّما بدین روز و روزگار!
مبارک باد روزی که ماهِ خود را جلوه گاه سلوک عارفان کرد
و رجب را بر مصطبه عزّت نشاند.
محمّد را و ابوطالب را و فاطمه بنت اسد را و جنّ و انس را
جویبار جلال، هدیه ای آورد که نگاه خسته تاریخ همیشه از
دیدار او جان می گیرد و چند قرنی دیگر راه می سپارد.
ای علی! ندانستیم که تو را آغاز بنامیم یا پایان.
کاروان نیکی ها را آغازی و قافله غبار گرفته نامردمی ها
نام تو را منزلگاه آخرین خود دید.
ای آن که همیشه بوده ای، همیشه با ما باش!
رضا بابایی


علی(ع) علی(ع) این است آن کلمه بزرگ اوّلین کلمه
و آخرین معمّای بزرگ خلقت آتش آتشدان وحی و درخت ها
را نگهبان و سایه ها را امیر سایه های انبان بر دوش را و خانه سنگی خداوند را مهمان.
این است آن ساعت فرخنده آن وعده بزرگ آن سه حرفِ گران راز بزرگ
شگفتان خاموشْ ستاره فروزان و در این کلمه مسطور است کلمه های
روشن آفریدگار راهنمای نیکان و عادلان
پس بنگرید آیه روشن را و خداوند بر شما آمرزش آورده است و مَبادتان 
نگریستن بی دانایی که نیشخند فرشتگان سخت گِران خواهد بود 
و رسول آب می گویدتان بشنوید و گوش گیرید این است سیرابی از
چشمه ازل و تنگ خواهد بودتان بی این پند چمنزار گسترده حیات.
و رسول آب چنین گفت این است آن کلمه بزرگ فرزانگی نوح را مبنا
درخت تشویش ابراهیم را تبر راز عبور موسی از نیل خشمگین کلمه
مسیح بر صلیب شانه های محمّد را میهمان طنین ناقوس اسلام.
و خداوند او را یگانه داشت و بزرگی فرمود در نهایت درجه و فرزانگی
بخشید با توانی بی حد و عدالت داد به میزان شمشیری او را دودلانه
منگرید و بی دانایی که نیشخند یتیمان سخت است
نشناسانِ غریبه و بسیار شبان خواهد گذشت بر شما و بسیار
روزان سخت و سهل سایه شمشیر عدالت بر سر و عطر رأفت
و مهر در مشام بگویید کژ مژان و تنگدلان را تا برچینند 
دامن پای افزار تازه کنند به راه تماشای آن کلمه بزرگ و 
بنگرند بی فریبی و دروغ که نیشخند فرشتگان بس گران می آید
بزرگ دارید این کلمه بزرگ را و سپاسدار باشید خداوندگار را
که سخت رحمت آورَد بر شما و خداوند خود نیز شگفتْ 
معمّای شگفتان است شگفتِ علی(ع) این کلمه بزرگ....
محمّدرضا تقی دخت

میلاد مرتضی اسدالله حیدر است
جشن ولادت علی (ع) آن میر صفدر است
زوجی برای فاطمه حق آفریده است
این زادروز همسر زهرای اطهر است
با کوردل بگو، که بجز شیر حق (ع)
جای ولادتش حرم خاص داور است؟

همیشه از دلشادترین جهت خانه، خنده­تو برمی­خیزد. آن­گاه که ما را به جرعه­ای گوارا از عاطفه مهمان می­کنی، آسمان در اتاق آبی من است. وقتی آغوش گرم تو باشد _ که هست _ سایه آسایش مثل یک غزل دلچسب، همه­جا فراهم است.

بارها دیده­ام وقتی می­خندی، خانه به تولدی دوباره از روشنی می­رسد، تا آن­جا که آینه­های تاقچه می­شکفند و گلدان مشعدانی به طراوتی بی­نظیر میرسد.

می­خواهم بگویم که قسمت عمده­ای از زندگی چند نفره ما، با همین خنده ­های تو سپری می­شود. با عشق و با تلإلؤ…

کنار پنجره می­آیم و می­دانم این شاخه لطیف در لیوان گذاشته شده، می­داند که تو چقدر گل­تری! پنجره را می­گشایم و می­بینم دنیایی که تو نشانم داده­ای، چقدر مهربان است. الآن کنار آینه آمده­ام _ همان آینه قدیمی _ و خود را درون آن می­بینم۴ ایستاده بر بلندای افتخار. پدری چون تو تکیه­ گاه من است.

صدای خسته­ات را که با شب به خانه باز می­گردد، به تمامی نورها و عطرهای پیرامون ترجیح می­دهم.

آمده­ای به خانه با کلیدهای تجربه در دست، از سمت تلاش­های مردانه و غرورآفرین. آمده­ای به خانه و تویی که تنها و همیشه در خانه اندیشه منی.

حکایات کوهمردی­ات، زمزمه­ای بس طولانی در ذهن زمان است.

به اندرز می­خوانمش و چراغی در دست،راه خود پیش می­گیرم تا رفتن. تا رسیدن. پدر! شیوه زندگی را از چشم­هایت باید آموخت که برق محبت در خویش دارند و از دست­هایت باید آموخت که روایت سعی و صبوری­اند.

پدر، ای بهار من! من از تبار سبز توام؛ با بدرقه دعای همیشگی­ات. می­خواهم چیزی بگویم. هرچه می­گذرد دلسوزی­های پیش از اینَت بر من آشکار می­شود. بارها پیش آمده است که من بوده­ام و واقعه­ای دقیق و مقطعی حساس. من بوده­ام و چیزی جز راهنمایی­های تو نبوده است. من بوده­ام و تویی که همیشه­ات در سینه ستوده­ام. من در پناه ملاطفت تو، روز به روز رشد کرده­ام به هر سو نگریسته­ام، حرف­های رهگشای تو بوده است روبه روی ماجرای سختی به نامِ زندگی.

آمدند. فرشتگان به سلام و ستارگان به نیایش و عرض حاجات آمدند.
اینجا گهواره ای می جنبد که در آن «عشق» خوابیده است؛ 
همان که فردا میان دو سویه شمشیر او تردید نخواهد بود.
گهواره اقبال میان دست های فرشتگان از چه؟
آیا پیش از آنکه زلزالی شود، قیامتی شده است؟
رجب آمد که غبار از کعبه بروبد. تنهایی های محمّد را بدرقه کند 
و ذوالفقار را از گوشه عزلت به میدان غیرت بَرَد.
علی، داستان بی تکرار پارسایی است. امروز نه فرزندی از مادری
که عزّت و شجاعت و تقوا و دلدادگی، یکجا از آسمان سر
برآوردند و لختی زمین را مهمان سایه خود کردند.
امروز، نه روزی گم شده میان روزها است، که روزتبدیل تاریخ به یک 
لحظه و جان گرفتن همه خوبی ها است.
ای علی! زادْ روز تو را که میلاد من و او و همه مظلومان 
خسته جان است، برخود تبریک می گوییم 
و این مبارکی را چونان گوهری تابناک، هماره در گنجینه سرمایه های
آسمانی خود نگاه خواهیم داشت.
میلادت مبارک باد!


ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود 
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود 
حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین! 
حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود 
هر فرشته، تا بیایی،ای معمایی ترین! 
بال های خویش را دست توسل کرده بود 

سیزده ماه رجب آمد به دنیا مرتضی 
مژده ای اهل ولا ، او هست وصی مصطفی
بهر زهرا همسر و باب حسین و حسن است
فاتح خیبر، شفیع مومنین روز جزا
میلاد امام علی (ع) بر شما مبارک

خجسته میلاد فرخنده مولود کعبه ،قران ناطق ، 
مولی الموحدین،حضرت علی علیه السلام 
و گرامیداشت مقام والای پدربر امام زمان
عجل الله تعالی فرجه شریف و دوستداران 
خاندان عصمت و طهارت (ع)مبارک باد
پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.
می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏هایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده‏ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ات بزنم. سایه‏ات کم مباد ای پدرم!
آن روزها، سایه‏ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ایستادی، همه چیز را فرا می‏گرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکت‏های غروب، لرزش دستانت را در امتداد عصایی چوبی می‏ریزد.
دلم می‏خواهد به یک‏باره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبی‏ات را که نگاه می‏کنی، یادم می‏آید که وقت غنچه‏ها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.
این، تصادف قشنگی است که امروز در تقویم، کلمات هم‏معنی، کنار هم چیده شده‏اند. یعنی در دائرة المعارف عشق، پدر، ترجمه علی علیه ‏السلام است.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)